تبليغاتX
شرح زندگی من ....
زندگی مشترک 10 ساله م رو می نویسم برای روزی که دخترم بخواهد، بداند .......

دکتر ن گفت نیما موکل من هیچ چیز از تو نخواسته ، اما من از تو می خوام مبلغی معقولانه تر ! برای نیایش در نظر بگیری . از طرفی باید امضا بدی که قسط های این دو تا وامی که خودت برداشتی رو عهده دار می شی . زیر بار نمی رفت ، اما ب ، دوست نیما ، همون که خیلی مرد بود و انسان ؛ گفت آقای دکتر این قسط رو من پرداخت می کنم . نیما شروع کرد به داد و بیداد ، گفت تو نمی خواهی قبول کنی نکن ، من که می دونم حق با ثناست ، من می خوام پرداختش کنم . خدا می دونه چقدر حالم بد بود. چه احساس بدی داشتم . این آدم اینقدر خودش رو حقیر می کرد که دوستش برگرده بگه حالا که تو نمی خواهی زیر باری بری من عهده دار پرداخت این قسط می شم ! بالاخره این جوری نیما مجبور شد که قبول کنه و امضا کنه که اقساط دو تا وامی که به کل منکر گرفتنش از من می شد ، رو پرداخت کنه و از طرفی دکتر ن به زور تونست راضیش کنه که ماهیانه ۸۰ هزار تومن !!! برای نیایش درنظر بگیره . که عملاً من بیش از این مبلغ رو فقط برای پرستار نیایش پرداخت می کردم ، مخارج دیگه ی بچه که جای خود داشت .این بود لطف این پدر و احساس مسئولیت در برابر بچه ش ، که این همه ادعای پدری داشت .

بالاخره اون جلسه تمام شد و من کمی آرامش گرفتم . حداقل نیما امضا کرده بود اون متن رو و نمی تونست زیرش بزنه و باز هم بازی دربیاره . خوشحال بودم . چقدر خوشحال بودم . خوشحال بودم که دیگه این آدم در زندگی من نیست . و اون روزها چقدر خودم رو سرزنش می کردم ، که آیا لیاقت من این بود که با چنین آدمی این همه سال ادامه بدم ؟ آدمی که این همه بدی رو ازش باور نداشتم و چه خوب تو این روزها داشت خودش رو ، اصل خودش رو ، به من نشون می داد و با هر رفتارش من رو مطمئن تر می کرد به درستی تصمیمی که گرفته بودم . اون روزها بود که کم کم احساس خوبی نسبت به خودم پیدا کردم . بالاخره بعد از این همه سال از حالت انفعال خارج شده بودم و می خواستم ، واقعاً می خواستم اون جوری که حقمه ، زندگی کنم . یادمه که به دکتر م می گفتم به شدت احساس رهایی می کنم . احساس سبکبالی . احساس می کنم آزاد شدم . انگار که این سالها توی یک قفس زندانی بودم . چه خوب بود که دیگه شب ها از ناراحتی اشک نمی ریختم . چه خوب بود که دیگه کسی نبود که تمام رفتار من رو ، شخصیت من رو ، ظاهر من رو ، وجود من رو زیر سوال ببره . چه خوب بود که دیگه کسی نبود که تمام شب رو به غر زدن و ایراد گرفتن از من و بچه مشغول باشه . چه لذتی داشت آرامش داشتن . این تنهایی چقدر برای من لذت بخش بود . وای که چقدر این احساس رهایی ، احساسی که تمام وجودم رو در برگرفته بود ، خوب و لذتبخش بود . دکتر م معتقد بود خیلی زود به این احساس رهایی رسیدم . می گفت به خاطر شدت آسیب هاییست که دیدی ... و گرنه قاعدتاً باید دیر تر این حس به سراغت می آمد . یادم نمی ره که اون روز ها دوباره شده بودم همون ثنایی که به آسمون و زمین گیر میاد و می خندید . همون ثنایی که سه تا خواهرم به شوق دیدن من به خونه ی مامان می آمدند تا با هم بگیم و بخندیم و شاد باشیم . قبلاً گفته بودم که خانواده ی من ذاتاً آدم های شادی هستند . تمام دور هم بودن ها به شیطنت و شادی و خنده می گذره و همیشه مادر من می گه چقدر خوشبختم که بچه هام دور هم چمع می شند و صدای خنده هاشون تا چند خونه اون ورتر هم شنیده می شه... تمام خانواده به همراه داماد ها و دو تا عروس ها ، دور هم جمع می شیم و بساط شوخی و خنده به راهه . یادمه هر وقت نیما می آمد، اگر می آمد ، اگر سر حال بود و قیافه نمی گرفت و بشینه ، چقدر می خندید و تو این سالها سه چهار بار فقط پیش آمد ، که او هم با اونها همصدایی می کرد و شیطنت می کرد و می خندید . همون خواهر من که نیما بارها بهش ابراز تنفر کرد بعد از طلاق و از دید نیما اون هم یکی از برهم زننده های زندگیش بود !!  ، همون خواهری بود که به شدت سر به سر نیما می گذاشت و می خندید و کاری می کرد که نیما مجبور می شد از اون قیافه در بیاد و پا به پای ما شیطنت کنه و بخنده . بارها بهش می گفتم بهت بد می گذره بین خانواده ی من ؟ یادم نمی ره که چقدر لذت می بردم ، که نیما هم همراه با من تو جمع خانواده حضور داره و شاده . می دیدم که خواهر بزرگم چقدر سر به سرش می گذاره آب روش می ریزه ، بالش براش پرت می کنه و اینقدر سر به سرش می گذاره که اون هم مجبور بشه از اون قیافه در بیاد و یه تکونی به خودش بده ! چقدر احساس خوبی داشتم ، چقدر لذت می بردم وقتی می دیدم که صدای خنده همه بلنده و نیما اینقدر خواهرم سر به سرش گذاشته که مجبور شده ! دور تا دور خونه مامان بدوه دنبال خواهرم که کفش جناب نیما رو انداخته بود تو حیاط همسایه ! خوشحال می شدم که نیما بالاخره با ما همراهی می کرد و مجبور می شد که اینقدر قیافه نگیره و سکوتش رو بشکنه .... چه راحت نیما می تونست من رو شاد کنه و نکرد .. همیشه بعد از مهمانی خونه که می آمدیم می گفتم نیما حالا بهت بد گذشت ؟ سریع در جوابم قیافه می گرفت و می گفت پررو نشو ! من خوشم نمی یاد زیاد رفت و آمد کنم ! متاسفانه آموزه های نیما خیلی قوی بود و نیما هیچ وقت حاضر نبود به راحتی نحوه تفکرش رو تغییر بده . اون روزها فکر می کردم ، من که آدم پرتوقعی نبودم و چیز زیادی ازش نمی خواستم . گاهی می دیدم نیما با نیایش بازی می کنه و صدای خنده شون رو می شنیدم ، احساس خوشبختی می کردم و به نیما هم می گفتم . گاهی که نیما غر نمی زد ، گیر نمی داد ، چه می دونم تو محل کار و تو کوچه کسی اعصابش رو خراب نکرده بود و هیچ کس اعصابش رو به هم نریخته بود که بیاد خونه و طبق معمول من کیسه بوکسش باشم ، گاهی که خوش رفتاری می کرد من چقدر احساس خوشبختی می کردم . شاد کردن من خیلی ساده بود . نیما نخواست و نکرد و بهتره همین جا بگم که برای من و نیایش ، اصلاً بد نشد . با طلاق ، درهای رحمت خدا به روی من باز شد . خبری از اون آینده ی تاریک و نامعلوم که در ذهنم بود ؛ نبود . روز هامون پر شد از شادی و آرامش ... دکتر م به من گفت باید یک مدت ، بی خیال تربیت نیایش بشی ! نگران نباش که لوس می شه از توجه زیاد و اصلاً بهش سخت نگیر ... اگر می خواهی بچه ت کمترین آسیب رو ببینه و اضطراب جدایی در اون به حداقل برسه ، باید خیلی تلاش کنی . برنامه مون بعد از کار من ، هر روز رفتن به شهر بازی های مختلف بود یا مهمانی خواهرهام . یادم نمی ره چهره ی نیایشم رو ، یک روز به من گفت مامان میشه من رو ببری شهر بازی ... ؟ گفتم باشه مامان لباس بپوش بریم . هیچ وقت یادم نمی ره که طفلک ۵ ساله ی من پرید بغلم و من رو غرق بوسه کرد . مامان مرسی ، مامان چه خوب که از بابام جدا شدی ! اگر اون بود حالا اجازه نمی داد بریم .

چقدر این بچه ها با هوشند . نیایش می فهمید ... نیایش درک می کرد مسائل اطرافش رو . هیچ وقت یادم نمی ره شب ها قبل از خواب که من و نیایشم دست در گردن هم ، با هم حرف می زدیم تا خوابمون ببره . چقدر نیایش من ، با زبان کودکانه ش برام حرف می زد . یکبار گفت مامان یادته همیشه بابا اذیتت می کرد و تو گریه می کردی ؟ چقدر نوازشش می کردم و می گفتم مامان تموم شد . دیگه اون روزها تمام شد . دیگه من و تو با همیم و همیشه شادیم و من اجازه نمی دم هیچ چیزی دل کوچیک تو رو ناراحت کنه مامانی . چقدر خوشحال می شد و می گفت باشه مامانی . دوست دارم .

نیایش می گفت مامان یادته خط چشمت به خاطر گریه ت ، ملافه ها رو سیاه کرده بود و بابا چقدر داد سرت می زد ؟ مامان دیگه ملافه هامون به خاطر گریه های تو سیاه نیست ! مامان یادته داشتی با من بازی می کردی بابا صندلی رو برداشت و زد تو پشتت ؟ مامان یادته بابا هلت داد ؟ و بارها و بارها و بارها که نیایشم با شادی به من گفت مامان چه خوب که از بابام جدا شدی .... خدای من ، ای کاش هممون آگاهانه تر به طرز زندگی مون نگاه می کردیم و عمرمون رو بیهوده تو این جور رابطه های بیمار هدر نمی دادیم.

یادمه که همون روزهای پرتنش نیایش رو بردم روانشناس کودکی که جز تیم دکتر ف عزیز و دوست داشتنی من بود ، تست نقاشی بده . نقاشیش نشان از اضطراب و افسردگی داشت . یک نقاشی سیاه ، یک عروسک که کمی رنگ در لباسش به کار رفته بود و میون زمین و آسمون کشیده شده بود . یادمه آقای ه به من گفت باید خیلی تلاش کنی اگر بخواهی بچه رو از این حالت در بیاری . اون روزها از لحاظ مالی در مضیقه بودم . دستم خالی بود . با حمایت مادرم ، خیلی هزینه کردیم که همه ش فدای یک تار موی نیایشم . هر روز تفریح ، مهمانی گرفتن ، جمع کردن بچه های هم سن و سال نیایش و رقصیدنشون . هر روز پارک . مرخصی های پی در پی . شادی و شادی و شادی . نیایش از ته دل می خندید . او هم خوشبختانه ذاتاً بچه ی شاد و پر شوری بود . دو سه روزی یکبار تکرار می کرد مامان چه خوب که از بابام جدا شدی ها ؟ اگر بابا بود که نمی گذاشت ما خوشحالی کنیم ! و دیدن شادی نیایشم، انگیزه ی قویتری به من می داد که تلاش کنم از این به بعد زندگی ای بسازم که لایق من و نیایشم باشه ... هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که بعد از سه ماه و چک شدن های مداوم آقای ه و دکتر ف ، به من گفتند ثنا بهت تبریک می گیم . تو چکار کردی با این بچه که سه ماهه اینقدر شور زندگی درش دیده می شه ؟ این دفعه تست نقاشی نیایش سرشار از رنگ های شاد بود و آدمک های خندانی که می رقصیدند .... نیایش واقعاً عوض شده بود و تک تک رفتارهاش شادیش رو نشون می داد .

جلسات مشاوره من و نیایش برقرار بود . دکتر م می گفت خوشحالم . خیلی خوشحالم . از در اتاقشون که می رفتم تو می خندید و می گفت ثنا ! تو صا ایرانی ! هر روز بهتر از دیروز ! دیگه جلسات دکتر م به گریه و زاری نمی گذشت . اکثراً با حال خوب حرف می زدم و گاهی گریه و بغض . دکتر م می گفت . بلند شو ، بلند شو از این اتاق برو بیرون . اگه فکر می کنی من باور می کنم حالت بده اشتباه کردی . پاشو والله به خدا تو حالت از من هم بهتره و این جوری بود که روحیه ی از دست رفته و افسردگی ، با کمک مشاوره ، دارو ، و حمایت خانواده ، جاش رو به این حال خوب می داد .

همون روزها بود که دکتر ف عزیز و دوست داشتنی ، روانپزشکم ، که اون روزها همه با دکتر م و مشاور کودک یک تیم بودند ( در تهران نیستند ) ، به من گفت ثنا یک ایده ای دارم که اگر اجراش کنیم خیلی عالیست . می خوام ان جی او یی تشکیل بدیم برای کمک به زنان مطل.قه که بتونیم شرایط بعد از طلا.ق رو براشون قابل تحمل تر کنیم و مسائلشون رو در حد توان حل کنیم با کمک روانشناس . می تونی کمک کنی ؟ خوشحال شدم و استقبال کردم . قول دادم هر کاری از دستم برآمد کوتاهی نکنم . یکی دو نفر از دوستانم بودند که جدا شده بودند، به دکتر قول دادم تمام تلاشم رو خواهم کرد . کم کم ، زبان به زبان ، این موضوع رو به گوش خیلی ها رسوندم و تونستم تعدادی از عزیزانی که در این شرایط بودند پیدا کنم و ان جی او با کمک دکتر ف عزیز و ش عزیزم ، کارشناس ارشد مشاوره شروع به کار کرد . ( فکر کنم الان چند تا از دوستانم که منو نشناخته بودند با این نشانه ، من رو شناختند !! لطفاً خصوصی بنویسید ! ) دوستان ان جی او که خواننده ی اینجا هستند که جای خود داره ! (چشمک! )

----

این یک واقعیت بود . بعد از طلاق زندگی داشت به روی من لبخند می زد . کار دیگه ای نمونده بود ، قرار بود یک جلسه بریم دادگاه و بعد محضر و تمام ..... طلاق برای من ، آغاز یک زندگی دوباره و یک زندگی بهتر بود .... از روزی که جدا شدم تا به امروز خدای بزرگ من فقط رحمت و لطفش هست که به سوی من سرازیر می کنه و از این بابت با تمام وجود شکر می کنم .

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:8  توسط ثنا  | 

چند روزی گذشت و دکترن با آ دوست نیما مدام تماس داشت و ازش می خواست نیما رو راضی کنه برای طلاق توافقی . به شدت به دکتر ن اصرار داشتم که زودتر تمامش کنه ، من ابداً نمی تونم 4-5 سال صبر کنم برای گرفتن طلاق . می گفتم فقط تمامش کنید . گاهی دکتر ن شوخی می کرد بابا جان تو ده سال زندگی کردی و هیچ کاری نکردی، حالا که به من رسیدی اینقدر عجله داری ؟ کمی صبر داشته باش. 

وای که چه اضطراب وحشتناکی داشتم اون روزها . می ترسیدم . نمی دونستم چه خواهد شد . مدام به خودم می گفتم من نیایش رو می گیرم . من نیایش رو می خوام . جلسات دکتر م شده بود هر روزه . روزی دو سه ساعت . تا یک موضوعی پیش می آمد زنگ می زدم دکترم و تلفنی کمی باهام حرف می زد تا کمی رو به راه بشم ! ( البته بگم که دکتر م عزیز بی توقع! این همه لطف نمی کرد ، هم من و هم خانواده م محبتش رو تا اونجایی که می تونستیم (مادی) جبران می کردیم که البته همه معتقدیم تمام این پول ها و هدایا از هر حلالی براش حلال تر باشه که به داد من رسید ، حتی بارها به همسر نازنینش هم گفتم تا عمر دارم مدیون خوبی های آقای دکترم .... )

 ---

همه تو خونه آشفته بودند . مادرم که به جای روحیه دادن به من ، از صبح می نشست و خیره نگاهم می کرد و اشک می ریخت و دور و بر نیایش می گشت . حق داشت ، نباید ازش انتظاری می داشتم. بارها می گفتم مادر من ، نکن این کارو با خودت . می گفت چه حرفیه که می زنی . تو خودت بچه داری . می تونی ببینی یک خار به کف پاش بره ؟ این بچه رو ( نیایش ) من بزرگش کردم ، نمی تونم ببینم تو و این بچه تو این شرایطید. و اشک می ریخت و می گفت خدا ازت نگذره نیما که دختر من رو به چه وضعیتی کشوندی . یادمه دو سه بار می گفت تو کتک می خوردی و حرف نمی زدی ؟ بعد اشک می ریخت و با خودش می گفت : (واگویه های مادرانه دیگه ! ) نیما دستت بشکنه !! که به روی دختر من بلند می کردی .... ( این حرف مادرم رو یادتون باشه تا بگم چه اتفاقی افتاد )  

نیما هم رفت و.کیل گرفت . یک و.کیل خانم و جوان وتازه کار از دوست های آ ،  البته بسیار زرنگ که بعد ها برای یک قرون دو زار نیما خودش رو می کشت تا حرفش رو به کرسی بشونه و دکتر ن ، که هروقت این خانم و.کیل شور می زد غش غش می خندید !! ( چون در اصل دانش.جوی دکتر ن حساب می شد و دکتر ن اینقدر کله گنده بود و حرفش تو داد.گاه خریدار داشت که ..... )

یک روز دکتر ن ، در حالی که از خنده غش کرده بود گفت بدو بیا دفتر ، می خوام یه کم بخندی ! وقتی رفتم متنی رو به من نشون داد که دست خط خود نیما بود . چقدر این بشر روش زیاد بود . من حرص می خوردم و می خوندم و دکتر ن ریسه می رفت!! نیما نوشته بود ، ایشون باید مهر.یه ش ، اجر.ت المثل ، نف.قه ش ( یعنی همه ی نیمچه حقوقی که زن داره ) رو ببخشه ، خونه رو از تو.قیف آزاد کنه ، حضا.نت بچه هم تا 7 سال ! ( یعنی همونی که قانو.نی بود ، نه چیز بیشتری !) تا من راضی به طلا.ق بشم . در غیر این صورت برگرده سر خونه زندگیش با شرایط من که بعداً اعلام خواهد شد !! من حرص می خوردم و با عصبانیت می گفتم : چشم، حتماً ! و دکتر ن ریسه می رفت از... نیما . همه ی این مدارک رو نگه داشتم .....

 بالاخره اون روز کذایی رسید . دکتر ن زنگ زد و گفت ، آ گفته این دفعه دیگه نیما ادا در نمی یاره و میاد برای تمام کردنش. چقدر می ترسیدم . نه از نیما . نه دیگه از طلا.ق . از اینکه نمی دونستم تو اون جلسه چه اتفاقی می افته . اون روزها اینقدر نوسانات روحیم زیاد بود ( به خاطر افسردگی ) و روحیه م زیاد بالا و پایینی داشت ، که دلم می خواست یک شب بخوابم و صبح بلند شم و ببینم همه ی این ها فقط یک کابوس بوده وبس .

تمام صبح تا شب زار می زدم و حرفم این بود . چرا من ؟ چرا من که اینقدر تلاش کردم . چرا من که اینقدر حواسم به همه جای زندگیم بود که مبادا کم بگذارم ؟ می دیدم خیلی از زندگی ها رو . اگه گاهی بی تفاوت نسبت به مرد زندگیم !!! و بچه م عمل می کردم اینقدر ناراحت نبودم . چرا راه دور برم ؟ اگر حتی مثل مادر نیما زندگی می کردم ، ( که حتی در قید و بند غذا دادن به نیما (مجردیش ) نبود به گفته ی نیما، مدام برنامه گذاشتن با دوستانش و تفریح کردن ، همیشه می گفت من تو زندگیم حتی به بچه م هم رو ندادم !!!) چه فایده این همه تلاش . کاش من هم بیشتر به خودم فکر کرده بودم تا .... . همه ش با خودم می گفتم ده سال از بهترین سالهای عمرم رفت . چطور اون روزها رو برگردونم ؟ چرا این همه محبت کردم و نیما جوابم رو این جوری داد ؟ و چراهای دیگر .... تو خونه داد می زدم و اشک می ریختم و می گفتم به خدا سهم من از زندگی این نبود ....

من و برادرم رفتیم دفتر دکتر ن . دکتر ن می گفت ثنا به خدا اگر حرف زدی من می دونم و تو . هیچی نگو . ممکنه هر ادایی در بیاره تو سکوت کن تا کارمون پیش بره . و البته من که قبلاً گفتم اون روزها چیزی تو مایه های خروس جنگی ! شده بودم  و خشمگین . اون روزها تمام احساسم این بود که دلم می خواد نیما رو با دست های خودم خفه کنم .

نیما و وکیلش ، آ دوست و.کیل نیما و ب دوست تاجرش و پسر عموش !! همونی که من ازش متنفر بودم  ( یکی از پسرعموهای نیما بود که تو قسمت های اول گفتم مدام شوخی های ناجور جن.30 می کرد ، حتی با نیایش من که یکبار شوخی بدی کرد و من به خاطرش با نیما دو روز دعوامون بود که چرا هم صدا با بقیه خندیده به جای اعتراض کردن به شوخی ناجوری که با دخترش کرد )

علت آمدن پسر عمو رو می فهمیدم . مادر نیما همیشه از دوستان نیما متنفر بود و بهشون اعتماد نداشت . مطمئناً به همین علت پسر عمو رو فرستاده بود و البته همیشه هم تو تصمیمات مهم زندگی نیما دلش می خواست خودش حضور داشته باشه و می گفت بچه م رو گول می زنند !!!!

دکتر ن شروع کرد ، گفت نیما خواسته ی ما طلا.ق توافقی است و گرفتن حضا.نت نیایش . نیما لام تا کام حرف نمی زد . آ ، گفت بنویسید . نیما گفت اگر بچه ی منو برداشت و برد انگلیس من چه کنم ؟ برادرم گفت ، نترس اون ضمانتش با من . تا حالا از من دروغ شنیدی ؟ من به تو قول می دم که خواهرم این کار رو نمی کنه .

وکیل نیما ، گفت : درخواست نیما اینه : در صورتی حاضر به طلا.ق توافقیست که ثنا مهر.یه ش رو مطالبه نکنه !

دکتر ن ، با جدیت گفت  نیما برای من شرایط نگذاره . من شرایط رو مطرح می کنم .

نیما خان واقعاً لطف کرد . از اول هم خودم همچین تصمیمی داشتم . حالا درست یا غلط ، اون روزها می گفتم خوردن پول نیما برای من حرامه . پولی که تو ایام زندگی از من وبچه دریغ شد ، حالا دیگه دردی از ما دوا نمی کنه . هرچی هم از امکانات مالی من استفاده کرد تا ذره ی آخرش رو نمی بخشم و می خوام ببینم چه جوری می خوره ....  

دکتر ن گفت : مهر.یه و کلیه مطالبات رو مو.کل من در صورتی می بخشه که حضا.نت نیایش رو تا 18 سالگی ( البته اگر بچه 9 سالگی خودش بخواد که بره پیش پدرش قانوناً من نمی تونم مانع بشم ! و در صورتی که مادر تا قبل از 9 سالگی بچه ازدواج کنه ، این حضا.نت خود به خود سلب می شه !!!) می خوام . خونه هم از الان تا یک ماه دیگه فرصت داری بفروشی و سهم ایشون رو پرداخت کنی . وام هایی که زدی زیرش رو باید تعهد قا.نونی بدی که خودت پرداخت می کنی .

گفتم دو میلیون هم اخیراً از مادرم گرفته که باید پرداخت کنه .

یه دفعه گفت : کدوم دو میلیون ؟ من کی از مادر تو پول گرفتم ؟؟؟!!!! رو کرد به دکتر و گفت : من همچین پولی نگرفتم !!

که برادرم اشاره کرد هیچی نگم و مهم نیست ...

دکتر گفت : می خوام مبلغی رو هم برای نفقه بچه پرداخت کنی .

نیما اینجا حرفی زد که تمام وجودم سرشار از نفرت از نیما شد . ( خوشبختانه احساس گذرایی بود )

نیما گفت : من نهایت توانم برای پرداخت نفقه بیست هزار تومانه !!!! . دیگه ندارم که بدم . من همه ش 120 تومان حقوق می گیرم !!!!!!!!!!!  و رو کرد به پسر عموش و گفت : من ندارم ! تازه مامانم هم تازه خونه خریده رو خونه ش بدهکاره باید تو پرداخت قسط های اون هم کمک کنم .

خیلی عصبانی شدم . اومدم عکس العمل نشون بدم که دکتر ن و برادرم همزمان چشم غره رفتند که مبادا من حرفی بزنم و کار خراب بشه . حالم از خودم به هم خورد که ده سال با همچین نامرد بی غیرتی زندگی کردم . هیچ وقت این همه پست فطرت نشناخته بودمش. با 700-800 تومان حقوقی که اون روز می گرفت ، می گفت 120 تومن درآمدمه و 20 هزار تومان برای نفقه بچه می دم و می خوام به پرداخت اقساط مادرم ! کمک کنم . اون لحظه برای اولین بار در تمام این مدت به خودم بالیدم که همچین آدم نامردی رو با تیپا از زندگیم بیرون انداختم . ( متاسفانه وقت نوشتن و یادآوری، احساسم خیلی درگیر می شه ، فکر می کنم از نحوه ی نوشتنم متوجه می شید ! ) خیلی حالم بد شده بود . چطور این آدم اسم خودش رو پدر می گذاشت و هنوز هم این همه ادعای پدری داره ؟

نیما شروع کرد به اشک ریختن .  بلند بلند گریه می کرد و می گفت من بچه م رو دوست دارم . دلم نمی خواد بچه م از من جدا بشه .

دکتر ن ، به نیما گفت نیما خدا می دونه برگزار کردن جلسه ای برای طلا.ق چقدر سخته ، اون هم وقتی که پای یک بچه در میانه . ازتون می خوام هیچ وقت بعد از طلاقتون بچه رو آزار ندید . دکتر ن حرف می زد و اشک از چشمانش سرازیر می شد . برام جالب بود دکترن با اون هیکل !! و با اون همه جذبه و اقتدارش اشک می ریخت و حرف می زد . برادرم هم ، دوست های نیما هم ، من هم ، همه تحت تاثیر اون جلسه قرار گرفته بودند ....

قرار شد نیما یک هفته 24 ساعت و یک هفته 12 ساعت نیایش رو پیش خودش ببره ..... و این جوری شد که تمام مهر.یه و حق و حقوق رو در ازای حضا.نت نیایش بخشیدم و دکتر ن شرط کرد که اگر نیما ادعایی در مورد نیایش بکنه تا قبل از 9 سال موظفه تمام این مهریه رو به نرخ روز نقداً به من پرداخت کنه .

خدا می دونه چه اندازه حالم بد بود . شده بودم عین یک فنر فشرده که اینقدر زیاد بهش فشار وارد شده باشه و در یک لحظه رهاش کنند ....

آخر نتونستم سکوت کنم . کار که تمام شد . برخلاف میلم ، هق هق گریه می کردم و فریاد می زدم . انگار دلم می خواست درد سکوت تمام این سالها رو با هم روی سر نیما خالی کنم . مقصر اصلی خرابی اون زندگی او بود . او و مردانگیش ! و غرور بیجاش . می گفتم خیلی نامردی . خیلی نامردی . تو هر کاری که تونستی تو این سالها با من و این بچه کردی . تو تمام این ده سال رو از من و محبت هام سوء استفاده کردی . چطور می تونی بگی پدری ؟ چطور می تونی اشک بریزی و ادعای پدری کنی وقتی با دروغ می گی اینقدر حقوق می گیری  که حق بچه ت رو پرداخت نکنی و مادرت رو به بچه ت ترجیح می دی . نیما این جوری نشناخته بودمت . تو یک دروغگوی کثیفی . لعنتی . تو همین الان هم بچه ت رو به پول فروختی . چطور این همه ادعای پدری داری ؟ برو یک عمر با عذاب وجدان بمیر که با بهترین روزهای من و بچه ت چه کردی ....

و تمام مدت این نامرد می خواست اعتراض کنه و آ و ب  دست هاش رو گرفته بودند و آرومش می کردند  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط ثنا  | 

بعد از حکم توقیف خونه که به دست نیما رسید، نیما حسابی خودش رو باخت . در مدت کوتاهی دیگه نه من بودم و نه نیایش . نه دیگه خبری از اون زندگی ، که به قول نیما و بعضی فامیل هاش مایه ی حسادت !!!! شده بود ! ( امان از آدم های ظاهر بین ....) مهریه م اجرا گذاشته شده بود . حقوق هر دو شرکت نیما توقیف شده بود و خونه ممنوع المعامله . با توقیف خونه راه هر گونه کلکی که نیما می تونست بزنه ، بسته شده بود . واقعیت این بود که نیما همه چیزش رو یکباره با هم باخته بود .

----

یک روز دکتر م به من زنگ زد ، گفت یه خبر جالب ! نیما آمده سراغم ، هرچی دری وری از دهنش درآمده به من گفته که تو باعث شدی !! من زندگیم رو ببازم . بهش گفتم برو اگر کمی هوش داشته باشی نمی گذاری این زن رو از دست بدی. گفت ، بهش گفتم همین الان ثنا اراده کنه خیلی از تو بهتر هاش به پاش می افتند !!!! ( دکتر با این حرف مثلاً می خواسته رگ غیرت جناب نیما رو بیدار کنه ! ) شده بری به پای خانواده ش بیفتی ، نگذار از دستت بره . بعد هم با خنده گفت ، به خانم منشی گفته پول ندارم ویزیت بدم ! پول ویزیت رو هم نداده و گفته میام حساب می کنم و دیگه نیامده ..... احتمالاً گذاشته بود ، من برم حساب کنم !! حالم بد شد . مدام از دکتر معذرت خواهی می کردم . تو این سالهای زندگی عادت کرده بودم به خاطر رفتار های بد نیما که همیشه مایه سرافکندگی من می شد، از این و اون معذرت خواهی کنم . البته دیر یادم آمد که دیگه چطور رفتار کردن نیما ، به من مربوط نیست و لزومی نداره ، من به جای اون خجالت بکشم !!!

----

تا اینکه ، ب ، همون دوست تاجر نیما ، زنگ زد که نیما با تو یکسری حرف داره . گفتم ، ببخشید من دیگه با نیما حرفی ندارم . گفت به خاطر من ( من برای ب خیلی احترام قائل بودم ، اون خیلی جاها ، حتی بیشتر از آ دوست وکیل نیما ، تو اون زندگی به داد من رسیده بود ) ، مگه نمی گفتی من جای برادرتم . بیا به نظر من برادرت احترام بگذار و بگذار نیما حرف هاش رو بزنه . من به تو قول شرف می دم که ذره ای تشویقت نمی کنم به ادامه دادن زندگی با این آدم . اما بگذار حرف هاش رو بزنه . جواب مثبت رو موکول کردم به دونستن نظر برادرم و دکتر م . هر دو موافقت داشتند که می تونم شنونده ی حرف هاش باشم .

خیلی شرایط بدی بود . تو شرایط بد روحی بودم و ناباوری . انگار واقعیت تلخ اون زندگی ، با شدت تو صورتم خورده بود . باور نداشتم که اون همه تلاش ، اون همه نادیده گرفتن ، این همه امیدواری ، یکباره تبدیل شده بود به این حجم تلخ " واقیعت " . چیزی که واقعیت زندگی من بود و من این سالها ، به دلایلی که قبلاً خوندید ، نادیده گرفته بودمشون .

قرار گذاشتیم خونه ی داداشم . من بودم و برادرم . نیما و ب دوستش . جالب بود که آ ، به گفته ی ب گفته بود من نمی یام و خودم رو سبک نمی کنم ! من دیگه این نیما رو نمی شناختم . حالش وحشتناک خراب بود .به شدت آشفته و بی قرار ، موی شانه نکرده ! نیما عادت داشت ساعتی یکبار سرش رو با دقت شونه کنه در حالت عادی( به شدت نسبت به مرتبیش وسواس داشت و حساس بود ). من این آدم آشفته رو نمی شناختم و اما من ! دچار سندرم قرتی زدگی !!!! پس از جدایی شده بودم . با اون حال خراب ، همچنان چیتان پیتان نشسته بودم تو اون جلسه ! مثل اینکه جدی جدی تصمیم داشتم نشون بدم چقدر حالم روبه راهه ، ( بماند که این طرز رفتار به مرور زمان واقعاً حالم رو بهتر کرد ) .

نیما شروع کرد : ثنا من اشتباه کردم . اومدم بهت بگم من خطا کردم . ازت می خوام ببخشیم و این زندگی رو خراب نکنی . ثنا تو رو خدا نکن این کارو با من .

گفتم : دیر اومدی نیما خان . خیلی دیر اومدی . حالا که دیدی همه چیزتو باختی ، پشیمون شدی ؟ دیگه نمی تونی سرم رو مثل این سالها شیره بمالی . مطمئنم که حالا هم حسابگری کردی و جلو اومدی . اما دیگه بازی تمام شد . من دیگه نیستم .

گفت : به خدا پشیمونم . باور کن . به خدا نمی خوام این زندگی رو از دست بدم . چکار کنم راضی می شی به ادامه دادن .

( واقعاً نمی دونم یک آن از کجا همچین چیزی به ذهن آشفته م رسید ) گفتم : بیا بنویس و امضا بده که اون وام هایی که من گرفتم و تو برداشتیشون ، حاضر به پرداخت اقساط شونی . یهو جدی شد ! گفت اگه ببینم میای باهام زندگی کنی امضا می دم ، اگر نه این کارو نمی کنم .

گفتم : دیدی حالا ؟ کور خوندی . مطمئن بودم اینو می گی . ولی متاسفم که اینقدر بدبختی که هنوز فکر یک قرون دوزار می کنی نه فکر زندگیت .

گفت : ثنا تو خانمی کردی . تو نجابت کردی من نفهمیدم . تو صبوری کردی من قدرتو ندونستم  . به خدا تو خوب بودی و من بد بودم !  من اشتباه کردم . برگرد و این زندگی رو خراب نکن .

این نیما بود که این حرف ها رو می زد ؟؟؟

گفتم : امکان نداره . بلند شو برو و بیشتر از این خودت رو تحقیر نکن . بلند شو برو نیما .

( حالم خیلی بد بود . فقط به خاطر این که نمی تونستم این همه عجز و التماس آدمی رو ببینم که با همه ی بدیش و ذات خرابش ، شریک خاطره های ده سال از بهترین سالهای زندگی من بود ، ده سال از بهترین سالهای جوانیم که این آدم با نادانی خرابش کرده بود ، اما باز این همه تحقیرش رو نمی تونستم تحمل کنم . برادرم هم به اندازه ی من حالش بد بود ، گفت نیما بلند شو و این جوری رفتار نکن . بیش از این اصرار نداشته باش )

گفت : تو رو به اون خدایی که می پرستی ، بگذر.

گفتم : خدا ؟ تو داری از کدوم خدا حرف می زنی ؟ از همون خدایی ، که من تو این سالها اشک می ریختم و می گفتم بترس از او که اگر اراده کنه بدجوری به زمینت می زنه ؟ دیدی زد ؟ یادته چی می گفتی ؟ یادته هر وقت اشک می ریختم و این جوری می گفتم تو می خندیدی و با بی ادبی تمام می گفتی چوب هفت سر خدای تو ..... ( با عرض معذرت ) .

گفت : خدا می بخشه و تو نمی بخشی ؟ تو رو به اون خدایی که می پرستی ....

گفتم : نه ، دیگه نمی بخشم . یادته به خاطر هر چیزی دهنت رو باز می کردی و فحش می دادی ؟ تو حتی از فحش دادن به پدر خدابیامرزم هم ابایی نداشتی .

گفت : اگر برم و سر خاک پدرت عذر بخوام کوتاه می یایی ؟

گفتم : نه . گفتم بهت ثنا مرد . اون ثنا برای همیشه مرد . تو با دست های خودت خاکش کردی . بلند شو از اینجا برو .... کو اون همه مردانگیت ؟ مردانگی تو همین قدر بود که زندگیتو به گند بکشی ؟

گفتم به نفعته بیایی سر قرار دکتر ن ، وگرنه مطمئن باش تا آخرش ایستادم . یک عمر تو به من ضربه زدی و تازوندی . حالا نوبت منه . یا مسالمت آمیز میای و طلاقم رو می دی و نیایشم رو . یا قول می دم بهت تا اونجایی که توان داشته باشم و بتونم هستی ت رو می گیرم .

دلم می خواست زودتر بره . واقعاً دلم نمی خواست بیش از این خودش رو حقیر کنه . نمی خواستم بیش از این کوچیک بشه . احساس خیلی بدی داشتیم هم من و هم برادرم . جالب بود که فقط ب ، دوست نیما با لبخند از اول تا آخر مجلس به من نگاه می کرد . موقع رفتن ، به من گفت : خواهر من ، هیچ وقت این جوری نشناخته بودمت ... برات آرزوی موفقیت می کنم .

خودم هم ، خودم رو این جوری نشناخته بودم . در من چه اتفاقی افتاده بود ؟

دم در ، وقت رفتن زن داداشم رو که تازه رسیده بود ، گرفت به حرف . به اون هم همین رو می گفت : من مقصر بودم و اون خانمی و نجابت کرد و.... همون طرز رفتار ..... . با این کارش بدجوری احساسات زن داداشم رو درگیر کرده بود !

دیدن نیما در اون جلسه به من ثابت کرد ، که اگر جلوی نیما محکم بایستی ، کوتاه میاد ! همیشه خودش می گفت منطق من در زندگی اینه : جلوی هر کی سفت بایستی ، شل می زنه ! و جلوی هرکی شل اومدی ، جلوت سفت می ایسته ! همین طرز رفتاری که او با من داشت و من .....

----

نیما فهمیده بود که آقای ک ، همون فامیلمون که قا.ضی بود ، دکتر ن رو به من معرفی کرده . دفتر ایشون هم رفته بود و تا تونسته بود بد و بیراه گفته بود و گفته بود شما زندگی منو از من گرفتید . جالب بود . خیلی جالب بود . تا کی می خواست بی عرضگی و حماقت خودش رو در اداره ی اون زندگی گردن این و اون بیاندازه و دیگران رو در به هم خوردن زندگیش مقصر بدونه ؟؟؟

یک روز صبح مادرش به خونه ی مادرم زنگ زد . به مادر ساده ی من گفته بود پاتو بکش از زندگی اینها بیرون !!!!!! و شنیدم که مادر من می گه : کیو می گید ؟ من ؟ و هیچی نتونست بگه و  گوشی رو به من داد : سلام کرد ! و گفت دخترم !!!!!!!! این کار رو با زندگی تون نکن . پسر بدبخت من .... گفتم کی بدبخته ؟ پسر شما ؟ خانم پسر شما بدبخت نیست پسر شما نامرده ! که اینو که گفتم شروع کرد دری وری گفتن ، و من تلفن رو قطع کردم ....  

یک روز محل کارم بودم . پسر عموی نیما زنگ زد . تا حالا این طرز حرف زدن رو از این آدم ندیده بودم . با این پسرعمو ، رابطه ی خوبی داشتیم و من با خانمش دوست بودم . شروع کرد به نصیحت . گفتم کار ما از این حرف ها گذشته و من کوتاه نخواهم آمد . یک دفعه نوع گویشش رو عوض کرد . گفت چی شده ؟ خونه به نامت کرده !!!!!!!!!!!!!!!! دم تکون می دی ! ؟ چرا رفتی همه ی هستیشو گرفتی ؟ گفتم آقا مودب باش ، کی گفته که ایشون خونه به نام من کرده ؟ ایشون آه داشت با ناله سودا کنه ؟ این خزعبلات رو از کجا آوردید ؟ و تلفن رو قطع کردم . دکتر م خیلی عصبانی می شد . می گفت اینها چه رویی دارند . می شه لطف کنی اینقدر به فک و فامیل های نیما ، هنوز احترام نگذاری ؟ تا صداشون رو می شنوی تلفن رو روشون قطع کن ....

-----

مرجان عزیز . در قسمت نظرات پست قبل ، کامنتت رو جواب دادم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط ثنا  | 

وسایل رو جمع کردیم . بالاخره هر جوری بود از زیر نگاه های کنجکاو و پرسش های از سر کنجکاوری  دو سه تا خانم همسایه ، که با ناباوری به من نگاه می کردند ، گذشتیم . قرار بود وسایل رو ببریم خونه ی خواهرم که جا داشت ، بگذاریم . ده دقیقه که گذشت و ما سوار شدیم . با شادی و آرامش !!  زنگ زدم به نیما . گفتم سلام . خواستم بهت بگم که خونه ت خالیه .... نتونست حرف بزنه . سکوت و سکوت . گفتم و تلفن رو قطع کردم . چه حال خوبی داشتم من!! ده سال نیما آزارم داده بود و من درد کشیده بودم . حالا که در برابرش می ایستادم ، چقدر حس خوبی داشتم ... بله آقا نیما ، دوران پادشاهیت تمام شد .....

----

دلم می خواد به هر زن و مردی که اینجا رو می خونه ، بگم . که زیادی نجابت کردن ، اشتباهه .  هیچ آدمی بدش نمی یاد ، زندگی و شرایط رو ، اون جوری که دلش می خواد ، پیش ببره . هیچ آدمی ذاتاً از سوء استفاده کردن بدش نمی یاد ، زن و مرد هم نداره . یادتون باشه که اگر تو زندگی زیادی سرتون رو پایین گرفتید و سواری دادید ، شخص مقابلتون هم به سواری گرفتن عادت می کنه . یادتون باشه ، هرچی بیشتر سرتون رو پایین بیارید ، بیشتر توسری خواهید خورد ( این حرف من به این معنا نیست ، که نباید هیچ وقت گذشت و چشم پوشی کرد، نباید هیچ وقت کوتاه آمد و بخشید، اشتباه برداشت نکنید ). در هر رابطه ای اگر یک نفر، بیش ازحد کوتاه بیاد ، این کوتاه آمدن ، براش وظیفه می شه . اینه که دیگه معتقدم به همون اندازه ای که دهنده هستی ، باید گیرنده باشی. به عبارتی همون رابطه ی ۵۰-۵۰ ...

 

 ( یک خواهش کوچک ! ازتون خواهش می کنم با من " همذات پنداری "  نکنید . از روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم تا امروز ، بارها و بارها کامنت های خصوصی گرفتم که شخص کامنت گذار ، زندگیش رو با من مقایسه کرده و نوع برخوردش رو. خیلی اززندگی ها ممکنه به هم تشابه داشته باشه و داره ، اما همیشه برخورد آدم ها با یک مساله ، یک جور نیست و نخواهد بود و یادتون باشه که از تمام نوشته های من نکات مثبت رو برداشت کنید، خدای نکرده ، این توصیه های من باعث نشه ، که با حق به جانبی ! هریک از طرفین که متاسفانه این روزها زیاد می بینم ، زندگی رو به کام همدیگه تلخ کنید. تاکید من اینجا و تمام گفته هام ، مبنی بر انسانی زندگی کردن و اصولی زندگی کردن هست )

 ----

خانم همسایه ، همون که دوستم بود و در زمان اسباب کشی خونه نبود ، به من زنگ زد . گفت نمی دونی اینجا چه آشوبی به پا شده بود. نیما با پسر عمه ش ( یادتون میاد کیو می گم ؟ ) آمد خونه رو دید . وسط حیاط ایستاده بود و فریاد می کشید که چرا یکی تون به من زنگ نزدید ؟ چرا گذاشتید وسایل رو ببره ؟!!! وای که چقدر این آدم روش زیاد بود . هر کی نمی دونست لابد فکر می کرد ذره ذره ی این زندگی رو آقا با عرق جبین و زور بازو ، خریده . خیلی جالب بود که قبلش دکتر ن به من گفت لیست تمام وسایلت رو بده . گفت شاید مجبور بشی بری برای هرکدوم فاکتور بیاری اگر ادعا کنه .که خوب این مشکلی نبود چون همه رو یک جا از آشنا خریده بودم .  

گذشت اون روزها . یک روز دوباره  همین خانم به من زنگ زد . گفت  ثنا ، چه نشستی که دیروز مادر نیما به اینجا اسباب کشی کرد . خدا می دونه چقدر ناراحت شدم . بله ، خانم گفته بودند چرا اجاره بدم؟ معلوم شد خونه ی اجاره ایش رو پس داده و آمده بود نشسته بود تو خونه ی من . نمی تونستم تحمل کنم . واقعا این یکیو نمی تونستم تحمل کنم . دکتر ن گفت : نگران نکن خودت رو ، اگر بخوای معترض بشی به این قضیه این هم راه داره ... اما هدف اصلی چیز دیگه ای بود . حقوق نیما توقیف شده بود و وسایل رو هم برده بودم . نیما بد جوری ضربه خورده بود . دکتر گفت ، به نفعته الان خونه رو هم توقیف کنم و این کار رو کرد . تو اون روزها این کار مادر نیما بدجوری اذیتم می کرد . وقاحت این زن تا چه اندازه بود ؟ اما ، توقیف کردن خونه ، بزرگترین ضربه رو به نیما زد . نیما دید که دیگه نه زنی است و نه بچه ای . حقوق هر دو شرکت توقیف شده، خونه توقیف شده و این شد که حسابی خودش رو باخت .....

----

یک روز تو محل کار ، از حراست زنگ زدند که از دادگاه با شما کار دارند . وقتی رفتم دیدم که نیما حکم عد.م تمک.ین داده ! متنش خیلی جالب بود . نوشته بود . بی اذن من خونه رو ترک کرده ! بی اجازه ی من ! به کار بیرون از خونه مشغوله و من ناراضیم . آخریش از همه باحال تر بود که نوشته بود من از ایشون حرف شنوی ندارم !  و این طور بود که از دید قانو.ن من محکوم بودم !

دکتر ن گفت ذره ای اهمیت نده . مهم نیست . نه تو اون جلسه حاضر شو و نه حتی ذره ای نگران باش . حتی از دادگاه  تلفنی ، این حکم رو به من ابلا.غ  کردند که خوب ، به گفته ی دکتر ن اهمیت نداشت . نیما داشت تمام تلاشش رو به کار می برد که باز به من ضربه بزنه . اما خوشحالم که بازنده ی اصلی او بود ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط ثنا  | 

دکتر ن به آ، دوست و.کیل نیما تماس گرفت ، با هم آشنا بودند . ازش خواست نیما رو بیاره صحبت کنیم . بماند که آ ، گفت بابا تو دیگه کی هستی ؟ رفتی سراغ دکتر ن ؟ چند قراره ازت بگیره برای این کارهاش ؟ ( راست می گفت سراغ خوب کسی رفته بودم ! آدم قدرتمندی بود که برای وکا.لت ساخته شده بود و پرونده هاش همه ، موفق بود ) خلاصه می کنم . روزها  زجر آور ، کند و پر اضطراب می گذشت . مفید ترین کاری که تو اون روزهای سراسر اضطراب کردم سر زدن به دکتر ف عزیز و دوست داشتنیم ، روانپزشکم بود که ترجیح داد من داروی ضداضطر.اب و افسرد.گی بخورم و بتونم کمی آرام بگیرم و دکتر م که ر.یلکسیشن باهام کار می کرد . خانواده ی عزیزم، که همه دست به دست هم داده بودند که مبادا این وضعیت فاجعه روحی در من موندگار بشه . برنامه های تفریحی پشت سر هم . کافی بود یکی از خواهرهام بدونه یک روز تنها نشستم و فکر می کنم . سریع مهمونی ترتیب می دادند و دور هم جمع می شدیم و بساط شادی و خنده . انگار نه انگار که فاجعه ای تو خانواده ی ما اتفاق افتاده بود . خانوادگی تصمیم گرفتیم یو.گا کار کنیم !!! کلاس یو.گای خانوادگی که خواهرها و مامان با هم می رفتیم . کلاس ر.قص خانوادگی ! خدا می دونه چقدر به حال من مفید بود و کلاس پیانو و نقاشی و ر.قص نیایش و جلسات روانشناسی برای نیایشم که تو اون دوران اضطر.اب جد.ایی سراغش آمده بود ...  نهال چه خوب یادت مونده که برام نوشتی . عصر روز طلاق با اون حال خراب و داغون . عین یک جنازه ی متحرک بودم ، اما ، رفتم سر کلاس رقص . تصمیم گرفته بودم از جا بلند شم، تصمیم گرفته بودم از این به بعد زندگی کنم . نیما می خواست که من داغون بشم و من، نمی خواستم ، من دوباره سرپا شدم و شاد و سرحال و امیدوار زندگی کردم و اونی که داغون شد نیما بود نه من، که همیشه می گفت بعد از من و بدون من خواهی مرد  ....  حالا که به حال اون روزهام نگاه می کنم ، می فهمم چقدر داغون ، له شده و افسرده بودم . مگر می شه تو این جور زندگی های بیمار ، شخص مقابل سالم بمونه ؟؟ این همه فشار ، آدم رو از پا در میاره .....اگر این همه رسیدگی خانواده نبود؟؟؟؟ همیشه دکتر م می گفت ، که تو خیلی زود رو به راه شدی . چقدر به من گفت که باید قدر خانواده ت رو بدونی . زیادند خانواده هایی که بی تفاوت عمل می کنند .... درد من درد اونها بود و من با همه ی غم و ناراحتیم ، خوشحال بودم و احساس می کردم ، خانواده م رو دوباره به دست آوردم . همونایی که من عاشقشون بودم و نیما از من دریغشون می کرد .....

-----

نیما ده ها بار ما رو سرکار گذاشت . شب می خوابید ، صبح پا می شد ، حرفش رو عوض می کرد . دکتر ن عصبانی بود . به من می گفت تو چطور تونستی با این روانی ده سال زندگی کنی . این آدم حتی رو یک حرف ساده ش نمی مونه ، چطور این اعجوبه رو تحمل کردی .... دکتر ن ، به آ دوست نیما اخطار داد، یا نیما میاد پای میز مذاکره و توافق می کنه با شرایط ما یا اقدام خواهم کرد ....

جلسه برقرار شد و آ و ب ، تمام تلاششون رو کرده بودند که نیما رو راضی کنند به آمدن . اون روزها حتی آ و ب دوستان نیما ، هم موافق طلا.ق شده بودند . آ به من قول داد تمام تلاشش رو می کنه . تو اون جلسه من بودم و برادرم . دکتر ن خواست که من هیچ حرفی نزنم . اون روزها سرشار از خشم و نفرت بودم . اون روزها یه چیزی تو مایه های خروس جنگی!!! شده بودم . خدا می دونه که دلم می خواست هرچی این سالها سکوت کردم ، داد بکشم . ( احساس مخربیست و نباید اجازه داد در آدم موندگار بشه که خدا رو شکر برای من نشد )

نیما دری بری زیاد گفت . دکتر ن بهش گفت من فقط حضا.نت نیایش رو می خوام و طلاق . حسابی شاخ و شونه کشید و مجلس رو آشفته کرد و رفت .

دوباره تا مدت ها سردووند مارو . دکتر ن گفت اینجوری به هیچ کاری نمی رسیم . باید الان مهر.یه ت رو اجرا بگذاری . ما که طلاق نمی خوایم ؟ ( مثلاً ! ) تو دوست داری مهریه ت رو بگیری . مهر.یه م زیاد نبود ، حدودای ۲۵ میلیون تومن می شد ، اما یک قرونش رو هم نیما براش جون می داد . دکتر ن ، هدفش این بود که با استفاده از مهریه ، نیما رو به طلاق و دادن حضا.نت نیایش راضی کنه . در همین راستا ، حقوقی که نیما از دو شرکت می گرفت رو توقیف کرد . آخ که چه احساس خوبی داشتم ! یادمه که یک و.کیل تازه کار که کارآموزی می کرد تو دفتر دکتر . قرار شد نامه ی توقیف حقوق نیما رو به شرکت برسونه . شرکت رو پیدا نکرده بود و به من زنگ زد . گفتم بایسته خودم رو برسونم . رفتم و ازش خواهش کردم اون نامه ی دا.دگاه رو به من نشون بده تا کمی آروم بگیرم . خدا خیرش بده اون جوان رو  . نامه رو باز کرد و نشونم داد . خداییش کیف کردم . به حسابداری شرکت بود اگه اشتباه نکنم که این آقا مهر.یه همسرش رو بدهکاره و حقوقش توقیفه و باید جوابگو باشه . در صورت تخلف ، ریاست اون شرکت باید  پاسخگو باشه و مسئوله . یه همچین چیزی بود .... هر چی که بود برای من آرامش زیادی به همراه داشت . اون روزها فقط و فقط دلم می خواست هر جوری شده حضا.نت دخترکم رو بگیرم و طلا.ق و هرچه زودتر راحت بشم . از اون طرف ، دکتر ن گفت می دونی کی نیما خونه نیست ؟ باید ماشین بگیری و وسایلت رو از خونه بیرون بیاری . بماند که چه ماجرایی داشتیم . مادر و دو تا از خواهرهام و داییم که باهامون آمد ، زار می زدند و من مسخره بازی در میاوردم که اونها بیش از این غصه نخورند. ماشین گرفتیم . حالا جواب این همسایه های فضول رو چی می دادم که به نیما خبرچینی می کردند؟ بماند که همین طور که وسایل رو جمع می کردیم یکی یکی خانم ها اومدن فضولی و من هر جوری بود یک داستان سر هم کردم که داریم می ریم شهرستان ! و این چرت و پرت ها که دست از سرم بردارند و یک وقت خدای نکرده به نیما زنگ نزنند . قبل از بردن وسایل ، یکبار که به خونه رفته بودم دیدم که نیما علاوه بر مدارک دوربین قیمتی م رو هم که خواهرم از بحر.ین آورده بود برام رو ، برداشته بود . خیلی دوستش داشتم و تمام فیلم هایی که داشتم . از بچگی نیایش . از سفر خارج از کشور . تمام خاطرات بچگی نیایشم که لحظه به لحظه ش رو فیلم گرفته بودم ... اون همه خاطره ، همه رو از دست دادم ...  دکتر ن خیلی اصرار داشت که وسایل زندگیت رو نادیده نگیر و برشون دار . بماند که چه جوری یکساعته همه ی اون زندگی رو فله ای ! جمع کردیم و تو ماشین ریختیم و آمدیم . دکتر ن گفته بود به محض اینکه از خونه دور شدی . به نیما زنگ بزن و بگو که خونه ت خالی شد !!! 

چقدر مسخره بازی درآوردم . چقدر همین طور که وسایل رو فله ای تو کارتن و کیسه زباله !! می ریختیم، می خندیدم و خواهر هام رو به خنده می انداختم ولی طفلک مادر عزیزدلم که دستش به هیچ کاری نمی رفت و خیره خیره نگاهم می کرد و بی صدا اشک می ریخت و من که دلم خون بود اما روحیه م رو حفظ کرده بودم و شیطنت می کردم که استرس و ناراحتی همه کم بشه . بماند که داشتم با در و دیوار خونه ای که شاهد درد های من و دخترکم بود خداحافظی می کردم . آخ که چقدر این خونه رو دوست داشتم و چه آرزوهایی که نداشتم ....

مهم نبود . دیگه هیچی مهم نبود . به قول دکتر م ، دیگه تیپا زده بودم زیر همه ی اون لجنزار . مهم این بود که داشتم از این همه خفت ، رها می شدم و احساس خوبی داشتم... پس باید شاد می بودم نه که خودم رو از پا بیاندازم . همین طور وسایل رو جمع می کردیم و من شیطنت می کردم که خانواده م اینقدر به هم ریخته نباشند .

کار خنده داری که کردم و حتی مامانم وسط اون همه گریه ، ریسه رفت از دلقک بازی من تو اون شرایط و چقدر قیافه ی نیما رو تصور کردیم که وقتی این صحنه رو ببینه چه حالی می شه . یادش بخیر کارم رو که برای دکتر م تعریف کردم تا مدت ها باهاش تفریح می کرد و غش غش می خندید . می گفت : من همین کارها رو از تو می خوام . همین روحیه رو . ( اینم برای تفریحتون ، شرمنده که اینجا اومدید و همه ش غصه خوردید .)  داشتم می گفتم الان نیما می یاد و اینجا رو که ببینه مثل همیشه ، فحش خوا.هر و ما.در به من می ده . وسط این هیر و ویر گیر داده بودم جون شما نمی شه باید یه جوری فحش نیما رو این دفعه جواب بدم .  تو این شرایط ، گیر داده بودم الان می خوام یه دونه از این فحش ها اختراع کنم ! میز نهارخوری بود که قبلا گفتم نیما از مادرش خریده بود،  اون رو گذاشتم وسط سالن خالی. یه دونه آفتابه !!! ی کوچک بود مال نوزادی نیایش که گاهی نیایش رو ، رو دست می گرفتم و با این آب می ریختم رو سرش . آفتابه رو گذاشتم وسط میز و یک فحش در جواب فحش های نیما اختراع کردم ! با عرض معذرت از همه تون ، اون فحش این شد : " آفتابه م رو میز ننه ت !!! "

ببخشید به هر حال ، این خصوصیت اخلاقی من که تو هر شرایطی می تونستم با این خل بازیهام ! کمی به حفظ روحیه ی خودم کمک کنم ، خیلی خوب بود . به قول دکتر م، کار خوبی می کردم . چکار کنم دیگه ، تو زندگی باید یک جوری شرایط سخت رو برای خودت قابل تحمل کنی . راه من هم تو این زندگی این بوده و این خواهد بود . این که حتی اگر درد می کشم ، حتی اگر مشکلاتم خیلی زیاده ، از هر بهانه ی کوچکی بخندم و شاد باشم . اگر این کار رو نکرده بودم تا حالا نابود شده بودم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:9  توسط ثنا  | 

اگر بگم ذره ای درد از کتک های نیما حس نکردم دروغ نگفتم . با هر ضربه من رو مصمم تر می کرد . انگار که با هرضربه ای که می زد می گفت بلند شو از سر جات . بلند شو و ایستادگی کن .... هر ضربه ی دست نیما ، من رو مصمم تر می کرد به پایان این زندگی .

( همیشه می گم ، این زندگی ، این تجربه ی تلخ ( اسمش رو شکست نمی گذارم ) ، باعث شد که من رشد کنم . انگار که به یک  " بلوغ فکری " رسیده باشم . این تجربه ، باعث شد ، من بزرگ بشم .....)

 چیزی نگذشته بود که آ ، که بهش تلفن زده بودم ، سر رسید .... درسته که تو جمع دوستان همه مون وقتی مشکل داشتیم به هم کمک می کردیم ولی اون بیچاره ها رو هم عاجز کرده بودیم ! آ ، همون که وکیل بود و ب ( همون دوست نیما که تاجر بود ) به نوعی فریاد رس !!! من بودند . بعد از اون اتفاق حالم خیلی بد بود . خیلی بد . آ ، من و نیایش رو برد خونه ش. به نیما هیچی نگفت .... تو راه ، تو ماشین ، فقط قسم بهش می دادم که تورو خدا به من بگو الان باید چکار کنم ؟ برم پز.شک قانو.نی  ؟ گفت برو خونه ، بد.نت رو به خانمم نشون بده اگر شدت ضربه ها نمی دونم چه جوری باشه و.... می تونی کاری بکنی ! بعد که رفتیم خونه ، گفت نه هیچ فایده ای نداره اینجوری پز.شک قانو.نی کاری برات نمی کنه .... من فقط به جون دو تا بچه ش قسم می دادم که اگر دستم به جایی بنده بگو ، که گفت ، نه ! بعدها بهش اعتراض کردم که چرا من این همه بهت قسم دادم تو نگفتی برو و اقدام کن . گفت : دلم نمی خواست این زندگی به هم بریزه !!!! ( زندگی ای که از بیرون زیبا بود . همه فکر می کردند ما مشکل نداریم . ۹۰ درصد مواقع برخوردمون با هم با احترام بود . به قول فامیل ظاهر بین نیما، خونه زندگی شیک و مرتب ، زن و شوهری که جلوی دیگران کلی هم رو تحویل می گرفتند ! .... ) و دوست نیما که با وجود اطلاع از همه ی این مشکلات معتقد به حفظ این زندگی بود ....

رفتم خونه ی مادرم ، خواهر بزرگم وقتی فهمید داشت خودش رو می کشت ، می گفت بلند شو بریم پز.شک قانو.نی . من احمق می گفتم ، آ گفته دستم به جایی بند نیست . کجا بیام ؟ من نمی تونم پا تو این جور جاها بگذارم ( ترسی که معمولاً پیش میاد خانم ها داشته باشند ، که پاشون رو این جور جاها بگذارند ) . آ، بهم گفته باید سیاه و کبود باشی تا بتونی کاری بکنی ( سیاه شده بود دو تاپاهام و یک قسمتی از بازوم ، اما نه به اون شدتی که آ به من می گفت ! ) خواهرم می گفت این قدر به دوست های نیما اعتماد نکن .

این خواهرم ، همونی بود که وقتی ا.نگلیس بودم ، به من می گفت تو بروز نمی دی تو اون زندگیت چی داره می گذره ، ولی اگر می دونی شرایطت بده و نمی تونی ادامه بدی . اینجا به راحتی حمایتت می کنند . بر نگرد ، و.کیل بهت می دند و .... ولی من ، طبق معمول می گفتم نه ، کارم رو مرخصی گرفتم و نمی خوام از دست بدم . پول خونه دست نیماست و ....... ( ای کاش اون روز به حرف خواهرم گوش کرده بودم و این همه حماقت نکرده بودم ) ... 

دکتر م وقتی فهمید کلی داد و بیداد کرد . به من گفت ، ببین بگذار راحتت کنم . نیما یک نامرده . مطمئن باش پاش برسه پدرت رو در میاره . جایی که تو زندگی می کنی ، تو هیچ حق و حقو.قی نداری . پس این موارد رو دست کم نگیر . حرفی که بهم زد جالب بود . گفت من نمی دونم ، شده بری خودت رو بزنی !!!!! شده یک از افراد خانواده ت حسابی بزنتت !! که از این سیاه تر بشه ، اگر می دونی کمه !!!!!!! ولی تو باید بری پز.شکی قانو.نی . این قدر به این دوستان اعتماد نکن . اونها به هرحال دوستان نیما هستند نه دوستان تو ...

با خواهرم و شوهرش رفتیم پز.شک قانو.نی . چه احساس بدی داشتم . من ؟ من باید پامو این جور جاها می گذاشتم ؟ چقدر احساس سرافکندگی می کردم . وقتی رفتیم ، د.کتر هم با شوهر خواهر.م آشنا در آمد. احساس بدم بیشتر شد !! ( خیلی ناراحت می شدم دیگران بفهمند تو اون زندگی کوفتی چی می گذره، آبرو داری ، کاری که بعد ها یاد گرفتم ذره ای اهمیت نداره !  ) ... به هرحال معاینه کردند و نامه دادند و گفتند ببرید : پا.سگاه . اشک می ریختم و می گفتم نمی یام . ( حال روحیم به شدت خراب بود و فقط می گفتم ولم کنین ،دست از سرم بردارین، من نمی خوام این جور جاها بیام ! ) خواهرم و شوهرش تقریباً به زور دعوا ! من رو بردند پا.سگاه و خلاصه قرار شد نیما رو احضار کنند که گفتیم دست نگه دارند تا فردا ، ببینیم وکیل چی می گه ...

توی قانو.ن ما ، زنی که کتک می خوره ، باید هربار ، هر یک باری که کتک می خوره به پز.شک قانونی مراجعه کنه ، و گواهی پز.شکی قانو.نی داشته باشه، وگرنه دستش به هیچ جا بند نیست . به ر.ئیس پا.سگاه یک جمله گفتم ، گفتم اون زنی که به هردلیل ، می خواد زندگیش رو ادامه بده ، که هر دقیقه و ساعت نمی دوه تو پز.شک قانو.نی ؟ گفت : این جوری فایده نداره . باید این کارش تکرر ! داشته باشه تا بتونید اقدامی بکنید . فقط می تونیم احضارش کنیم اینجا و اخطار بدیم و تعهد بگیریم !

به توصیه ی یک از اقوام که قا.ضی بود و خودش اون موقع ایرا.ن نبود( این فامیل قا.ضی مون رو یادتون باشه تا بعدها بهتون بگم )،  و.کیل گرفتم ، دکترا.ی حقو.ق داشت و برای اقداماتی که می خواست بکنه ، ۶ میلیون تومان خواست . اون روزها اینقدر حال روحیم خراب بود و از صبح تا شب زار می زدم ، که مادرم گفت حتی اگر ۲۰ میلیون هم می خواست می دادیم ، برید همین وکیل رو بگیرید . فقط با دکتر ن، و.کیل ، شرط کرد که دلم نمی خواد دخترم با این حالش پاش رو تو داد.گاه بگذاره .

در اوج ناراحتی و استیصال ، احساس خوبی داشتم . می دیدم همه ، خواهر و برادرهام ، دست به دست هم دادند تا من رو هرچه زودتر نجات بدند . هیچ وقت یادم نمی ره که اون روزها من با هق هق گریه ماجرای این زندگی رو تعریف می کردم ، و همه ی خانواده م از زن و مرد پا به پای من زار می زدند . فقط یکی از داماد ها ، که نیما بهش زنگ زده بود و اراجیف گفته بود ، هی از صحبت هایی که نیما کرده بود ، ازم جواب می خواست !!!! و اعصابم رو بدتر به هم می ریخت ! فقط مادرم و خواهر قبل از خودم ، سرم داد می کشیدند که چرا حرف نزدی ؟ چرا هیچی نگفتی ؟ مگه بی پدر و مادر بودی ؟ مگه بی اصل و نسب بودی ؟ مادرم می گفت : بهم بگو چرا اجازه دادی باهات این طور رفتار کنه ؟ می دونستم خوش اخلاق نیست ، اما دیگه نمی دونستیم همچین آدمیه ؟ پس بگو چرا پای همه رو از اون زندگی بریده بود . مگر تو بی کس و کار بودی که دهن باز نکردی ؟ روزهای سختی بود . بعد ها شیطنت می کردم و می گفتم انگار تو خونه ی ما عزا.ی عمومی اعلام شده بود!!! کی باور می کرد ثنای شوخ و شنگی که همه از دست شیطنت هاش می خندیدند و راست راست دیوار رو بالا می رفت این طور غمگین و افسرده و له شده بشینه از درد هاش بگه . همه این اشتباه رو می کردند ! همه ، ظاهر من رو می دیدند . هیچ کس از دلم خبر نداشت . هیچ کس نمی دونست دارم از درون می سوزم ، اما ظاهرم رو شاد و بذله گو حفظ کردم . همکارها ، فامیل ، خانواده . مگه می شد، ثنایی که همه ش در حال خندیدن بود و به خودش می رسید و دنبال ست کردن کفش و لباسش و زیور آلاتش بود، این همه غم داشته باشه . این کارها دل خوش می خواست که لابد ثنا داشت !! همه ، ظاهر شاد ثنا رو می دیدند . حتی در حالت عادی ، اون نیمای نامرد ، از شیطنت من ریسه می رفت .....

دکتر می گفت من می خوام دوباره همون ثنا رو بسازم . همونی که تو اوج مشکلاتش ، با بچه ش می رقصید و از ته دل می خندید . همونی که تو دلش درد بود اما با صدای بلند آواز می خوند . همونی که با بچه ش ، مثل یک بچه ، بازی می کرد و قهقهه می زد . دکتر می گفت من اون آدم رو می خوام . بلند شو ثنا ، زندگی جریان داره ....

هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که دو ساعت پشت هم از دردهام ، برای دکتر ناله کردم ، هق هق گریه می کردم و فریاد می زدم چرا من ؟ چرا من که اینقدر برای این زندگی انرژی گذاشتم ، حقم این بود ؟ چرا من که اینقدر تو زندگیم حواسم به همه جا بود ، باید این طور بدبخت باشم ؟ چرا من باید اینقدر درد می کشیدم ؟ مگه من کجا کم گذاشتم ؟ من کجا مقصر بودم ؟ و دکتر م ، که یک مرد هست و با احساس ، اشک از چشمانش سرازیر می شد . همیشه می گه که خیلی با مشکلات بیمار هاش احساسش درگیر می شه ... خدا می دونه که چقدر من به دکتر م مدیونم . چه من و چه خانواده تا اونجایی که می شد ، تو این سالها ، قدردانی کردیم . اما ، من همیشه یادم هست ، که دکتر از من آدم دیگه ای ساخت ...... و دکتر م همیشه به من می گفت و می گه : که من شاهد بودم . اون آدم لیاقت و ظرفیت پذیرش این همه مهربانی رو نداشت .

 دکتر م معتقد بود باید از تمام راه های ممکن استفاده کنم . پیشنهاد داد از پرونده ی روان.پز.شکی نیما هم استفاده کنم . نیما پرونده ی روان پز.شکی داشت و دار.وهای قوی ای که تا مدتی می خورد ( افسر.دگی ، اضطراب ، وسواس فکری و .... ) . اما اون روانپز.شک ، که خودش هم یک ز.ن بود و در جریان زندگی من بود ، همکاری نکرد ! با لحن بسیار بدی به من گفت خانم من تعهد اخلاقی !! دادم ، پرونده ی بیمارم رو جایی بروز نمی دم !!! 

دکتر م می گفت با وکیل صحبت کن . هرجا اگر نیاز به شها.دت من باشه ، من میام و شها.دت می دم . من شا.هد بودم و شنیده هام و دیده هام رو می گم، اون خانم د.کتر هم اگر قانو.ن ازش بخواد مجبوره وضعیت نیما رو گزارش بده .... که البته به اینجاها نرسید ....

از سر پرونده ی من دکتر ن وکیلم با دکتر م دوست شد و با همکاری هم کیس هایی که پیش وکیلم می آمدند و می شد که زندگیشون اصلاح بشه به دکتر م معرفی می شدند .

همه دست به دست هم داده بودند . حتی همه چیز به راحتی با هم جور می شد که این کار راه بیفته . اون روزها با جیب خالی ، با دست خالی از اون زندگی بیرون آمدم . خواهرها و برادرها همه با هم کمک کردند که هزینه ی وکیل جور بشه . من بودم و حقوقم و دو قسط سنگینی که نیمای بی همه چیز ، از زمانی که من در خونه خرج نکردم ، قسطش رو روی دست من انداخت ، چون من وام گرفته بودم و ضامن ها همکار.های من بودند و نیمای نامرد می دونست دستم به هیچ جا بند نیست !! اما این تصور او بود . خدا ، همون خدایی که نیما نمازش رو می خوند ، اما وقتی می گفتم از خدا بترس ، مسخره هم می کرد !  خیلی بزرگ بود . من به راحتی تونستم در جریان طلا.ق قسط های وام ها رو به نیما برگردونم . چون نیما رفته بود چک ها رو پاس کرده بود و حتی رو.سای با.نک هم به راحتی ، وقتی در جریان نامردی نیما قرار گرفتند، در نهایت انسانیت با من همکاری کردند . همه چیز خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم ، پیش می رفت .

فقط مدام زار می زدم که نیایشم رو می خوام . اون نامرد نیایش رو از من می گیره .... و و.کیل که به من قول داد هر کاری می کنه تا نیایش رو برام بگیره . و دکتر م که در جلسات مداوم با من کار می کرد که یاد بگیرم ، خودم ، رو باید نجات بدم ، بچه ها همه ی هستی ما نیستند . اما ، من نمی تونستم .... من باید نیایش رو از دست این روانی در می آوردم ....

دکتر ن ، و.کیلم به شدت اصرار داشت برم تو خونه بمونم ، اما نمی تونستم . می گفت با بیرون اومدن زن از خونه ، می تونه حکم عد.م  تمک.ین بگیره . گفتم من نمی دونم هرکاری می خواهید بکنید من اونجا پا نمی گذارم .

یک دفعه در نبود نیما رفتم و مدارک رو جمع کردم، و چه اشتباه بزرگی کردم که زودتر این کارو نکردم ، نیما پاس.پورت من و نیایش رو برداشته بود و شنا.سنامه و کار.ت م.لی ۰ رفتم لباس ها مون رو برداشتم. همون اوائل ، فقط سند خونه ( که نصفش مال من بود و از ار.ث پدریم ) رو برداشته بودم که نیما داشت خودش رو می کشت . کپی مدارک ما.لی که رفتم برابر با ا.صل کردم . دراصل نیما تمام مدارک اصلی رو برداشته بود .... جالب بود ؛ تنها طلای باقیمانده حلقه ی اون ازدواج لعنتی بود ، که نیما بعد ها به نیایش بارها و بارها گفت : مامانت طلاها رو برداشته !!!!!!!!!!! ( هیچ وقت نفهمیدم که از کدوم طلا حرف می زد !!! )

بعد از وکا.لت دادن به و.کیلم ، دیدم که اون گفت ، می دونستی من و.کالت شرکت محل کارت رو هم به عهده دارم ؟ می دونستی آقای فلانی ، (مد.یر سابق من و یکی از سها.مداران محل کار نیما، که برای من خیلی اجترام قائل بود ) که از قضای روزگار چشم دیدن نیما رو هم نداشت ، پسر دایی منه و اون هم چقدر دل پری از این نیما داشته و تو رو خوب می شناسه و ازم خواسته هرکاری که می تونم انجام بدم و به من گفته ، به تو پیغام بدم که اگر اراده کنی ، نیما رو از کار بیکار خواهد کرد .... گفت می خوای ؟ اگر اراده کنی پدرش رو در بیاری ،می تونی ، آقای فلانی گفته که حالا که اینقدر نامردی کرده در حق زن و بچه ش ، اگر این زن اراده کنه ، بدبختش می کنم .... ( ماشینی که ۴-۵ سال زیر پاش گذاشته بودند رو ازش می گرفت و از کار بیکارش می کرد . کاری که اینقدر براش جون می داد و براش مهم بودو با بدبختی بعد از این چند سال بیکاری ، براش جور کردم .... همیشه آ ، دوست وکیلش ، به من می گفت برای چی این کارو براش جور کردی ؟ این از موقعی که رئیسش خیلی تحویلش گرفت و ماشین مفت و مجانی زیر پاش گذاشت و هی آقای رضا.یی، آقای رضا.یی کردند ، این باورش شد که کسیه .... )

اما نخواستم . به و.کیلم  گفتم نمی خوام یکباره به خاک سیاه بشینه ، به اندازه ی کافی با رفتن من و نیایش بدبخت می شه ، ( هنوز به شدت احساس دلسوزی و ترحم بهش داشتم ) . و دکتر م که می گفت دلم می خواد بگیرم بزنمت تا آدم شی . لعنت به دل مهربون تو که دلت نمی یاد بعد از این همه بدبختی هم اذیتش کنی . ولی من ، فقط و فقط ، هدفم به دست آوردن نیایش بود . بقیه ش رو به خدا سپرده بودم و مطمئن بودم که یک روز همین خدای بزرگ جواب تمام کارهاش رو خواهد داد .... )  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:3  توسط ثنا  | 

همون جور که گفتم ، نیما ، نتونست ذره ای تغییر رفتار من رو تحمل کنه . به شدت وحشی شده بود و هر رفتار کوچکش با پرخاشگری بود . یادمه که یکبار در مسافرت من و خانم دوستش آ داشتیم ویترین یک مغازه رو نگاه می کردیم ، یه دفعه از پشت سر اومد و با صدای بلند گفت : چه مرگته قیافه گرفتی ؟ فکر کردی کی هستی ؟ که ب ، با خواهش و تمنا ! و جلوی مردم زشته ! ساکتش کرد ... در مسافرت ، با خودم عهد بستم که به خونه که رسیدم ، برم سراغ وکیل . جالب بود ! این دفعه دکتر مخالفت کرد . می گفت من ۸۰ درصد می گم نیما درست می شه . دکتر می گفت : در تمام زندگی های مشابه تو، تعدادی از مردان با اینچنین رفتاری ، وقتی ببینند زن دل بریده ست و متوجه می شند زندگیشون به جدایی داره نزدیک می شه ، به خودشون میان ، و وقتی می بینند دارند همه چیزشون رو از دست می دند ، تغییر رفتار می دن ! اما من ، همچنان مطمئن بودم که نیما اصلاح شدنی نیست . تجربه ی این همه سال به من نشون داده بود که تمام تغییر رفتارهای نیما ، موقتی است . چون خودش هیچ تمایلی نداشت که ریشه ای درمان بشه . اما دکتر ، همچنان به من می گفت عجله نکن . به خدا من خیلی امیدوارم تغییر کنه ! والبته که دکتر خیلی زود به حرف من رسید ! 

---

گاهی فکرم منسجم نیست و یادم می ره اون اتفاق رو در موعد خودش بنویسم ( باور کنید الان هم یادم نیست که نوشتمش یا نه ! ) . همون اواخر ، یک شب وقتی داشتم با نیایش بازی می کردم نیما دوباره بهانه گیری کرد ، جوابی ندادم ، گاهی سکوت و کم محلی من اون رو جری تر می کرد ، دید هرچی می گه جوابی از من نمی گیره ، صندلی رو از پشت میز نهار خوری بلند کرد و کوبید تو پشت من . اشک بود که بی وقفه می آمد و نیایشم ، که من رو گرفته بود و می گفت : بابا نکن ......

وای که هیچ وقت نمی تونم نیما رو ببخشم .....

یا روزی که داشتم سفره جمع می کردم ، هی نیما گیر داد و گیر داد و گیر داد ، باز دید جوابی از من نمی گیره ، من رو هل داد که خوردم به ستون آشپزخانه ....

این دو ماجرا رو یادتون بمونه ، چون در یکی دو پست بعد بهش اشاره خواهم کرد....

----

به شدت پافشاری می کردم برای وکیل ، دکتر کلی از من می خندید ! می گفت نه به اون تحمل ده ساله ت نه به الانت ، اما واقعیت این بود ، که دیگه بریده بودم ، طرز رفتار این مدتش ، رفتارش در مسافرت ، نفرت عجیبی از این زندگی به من داده بود ، که دیگه طاقت صبر کردن نداشتم ... تا اینکه ...

یک روز جمعه ، نیما دوباره شروع کرد : ها چه مرگته که سرت رو نمی ندازی زیر و زندگیت رو بکنی ؟ نکنه خبریه ها ؟؟!!! فکرت کجاست که داری آتیش می زنی به این زندگی .....

دیگه نتونستم تحمل کنم . این تهمت رو دیگه نتونستم بپذیرم ... فریاد زدم : بسه دیگه ، خفه شو ... دیگه بهت اجازه نمی دم هر غلطی که خواستی بکنی .....

حالا می فهمیدم چرا وقتی لباس عوض می کنم میاد و از پشت در سرک می کشه و می گه چی داری می پوشی زیر مانتوت !!! رفتارهایی که تا قبل از این سابقه نداشت ..... حالا می فهمیدم که چرا چپ  و راست داره موبایل من رو زیر و رو می کنه .... ای آدم احمق .... یعنی واقعاً فکر می کرد که این همه تغییر کردن من ، از هر.ز پریدنه !؟؟؟ نیما ، به سکوت ثنا عادت داشت .... نیما ، ثنا رو " معترض " نشناخته بود . ثنا دیگه به حقوق خودش آشنا شده بود ... ثنا دیگه نمی خواست " خاک بر سر " باشه و نجابت زیادی کنه ... ثنا فهمیده بود ، که هیچ کس ، هیچ کس ، حتی مادر آدم هم ؛ حق نداره به شخصیت آدم توهین کنه .... ثنا فهمیده بود که اشتباهه ، ظلم و زور رو تحمل کردن .... و ثنا با تمام وجود می خواست تغییر کنه .... و کرد .... اون ثنا ، اون روزها ، برای همیشه مرد .... ثنای امروز ، حتی ذره ای اجازه نمی ده کسی حقش رو ضایع کنه ... ثنای امروز ، از صمیم قلب ، با تمام وجود ، دلش نمی خواد هیچ زنی ، اشتباه اون رو تکرار کنه .... ثنای امروز ، دلش می خواد فریاد بزنه و بگه : آی آدم ها ، حق شماست خوب زندگی کردن ... حق شماست انسانی زندگی کردن .... دلش می خواد اینجا فریاد بزنه و از تمام همجنسانش بخواد ، " از جاشون بلند بشن " ذره ای زیر بار ظلم و زور نرند ..... دلش می خواد ، به تویی که داری کتک می خوری و له می شی زیر دست و پای یک نامرد ، بگه که عزیزدل من ، این جسم تو نیست که آسیب می بینه ، این روح توئه که داره له می شه .... ثنا دلش می خواد اینجا داد بزنه و بگه ، حقت نیست فحش شنیدن ، حقت نیست تحقیر شدن ... ثنا دلش می خواد اینجا بلند داد بزنه و به تمام مردان ، به تمام زنان، بگه انسانی زندگی کنید ... توی زن ، توی مردی که اینجا رو می خونی ، هیچ وقت به خودت اجازه نده به روح و شخصیت همسرت لطمه بزنی . هیچ وقت از همسرت سوء استفاده نکن و اجازه نده که ازت سوء استفاده کنند ...  

---

نیما داد می زد و فحش می داد ، بهش گفتم : دیگه این ثنا مرد ، دیگه مرد ، دیگه بهت اجازه نمی دم هر غلطی که خواستی بکنی .... شروع کرد به فحش های ناموسی دادن . رفتم سمت تلفن ، به ۰-۱-۱ زنگ زدم ، آدرس دادم ؛ کمک خواستم ، نیما پرید گوشی رو از من گرفت ... گفت مشکل خانوادگیه ، لازم نیست بیاد .... و سیم تلفن رو کشید و قطع کرد .... و ۰-۱-۱ که نیامد !!! ( بعدها وکیلم گفت می تونستی به ۷-۹-۱ ( درست می گم ؟ ) به خاطر بی اهمیتی به درخواست کمک تو ، شکایت کنی ! ) .   

نیما راه رفت و گفت : وای وای ، اینقدر خاک بر سر شدم که به ۰-۱-۱ زنگ می زنی ؟ ......

( خلاصه می کنم ، یادآوری این روزهای آخر بدجوری حالم رو به هم می ریزه ، به شدت احساسم درگیر می شه و من ، اینو نمی خوام ، یکی دو پست دیگه ، داستان این زندگی رو تمام خواهم کرد ) ....

عید نوروز بود و نیما برای یکی دوساعت زبون به دهن گرفت . شروع کرد خواهش و تمنا که بلند شو بریم خونه ی مامانم عید دیدنی ... بلند شو  دهنشو به رومون باز نکن . گفتم یعنی هنوز نفهمیدی که این زندگی برای من تمام شده ست ؟ و نیایش رو برداشتم و اون روز رفتم خونه ی مادرم ....

روز بعد ، سکوت بدی حاکم بود ... من همچنان ، سرشار از ترس ، از اینکه این سکوتش خیلی عجیب بود و می ترسیدم .... به نیایش گفتم مامان بلند شو بریم حمام . از حمام آمدم .. حوله ی پالتویی تنم بود . نشستم روی مبلی که جلوی اتاق نیایش بود . نیایش بازی می کرد . نیما تو آشپزخونه بود... یه دفعه برگشت و یک نگاه عمیق به من انداخت . ترسیدم . خیلی ترسیدم . این نگاه اصلاً عادی نبود ... همین طور خیره نگاهم می کرد و از کنارم رد شد و رفت توی اتاق نیایش . تمام تنم می لرزید ، چه نگاه عجیبی .... ترس تمام تنم رو گرفته بود ... احساس خطر می کردم . به نیایش نگاه کردم که مظلومانه بازی می کرد .... یک آن ، در یک آن اتفاق افتاد ... چیزی ، نمی دونم یک جسم سنگین ، که هیچ وقت نفهمیدم چی بود ، به پشت سرم خورد .... یک هق هق گریه ... نفسم دیگه بالا نیامد ... خودم رو می کشیدم رو زمین . رفتم سمت تلفن .... نیما ایستاده بود و نگاهم می کرد . دنیایی وحشت تو چشم های نیایشم بود .... زنگ زدم به آ، بریده بریده صداش کردم ... دیگه نتونستم حرف بزنم ... نیما هجوم آورد ... نیایشم پرید دو تا پای باباشو چسبید ، بچه م التماس می کرد ، بابا به خاطر من ، بابا مامانمو نزن ، بابا توروخدا ..... نیما دیوانه شده بود . دیگه نمی فهمید چه می کنه . می آمد و نیایشم همین جور دو تا پای باباش رو چسبیده بود . نیایش رو می کشید رو زمین و می آمد سمت من ... اصلاً نمی فهمید بچه به پاهاش آویزونه و داره می کشوندش روی زمین .... توان نداشتم بچه رو جدا کنم ازش .... آمد و مشت و لگد بود که به من می زد .... نیایشم رو تو بغلم محکم گرفتم . سرش رو تو سینه م پنهون کردم که مبادا مشت اون نامرد بهش بخوره و اون که می زد .... می زد .....  و من کتک می خوردم و در دلم قسم می خوردم که انتقام نیایشم رو ازش می گیرم ....

خدای من ، بارها و بارها و بارها مرگش رو از خدا خواستم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:18  توسط ثنا  | 

به توصیه ی دکتر عمل کردم . نیما ، همون نیما بود، نیمایی که باز هرکاری می کردی ، اون ناراضی بود  . بهانه پشت بهانه .... چرا نیایش نخوابیده ؟ چرا آمدم میز چیده نشده ؟ چرا آمدم برم دستشویی دیدم دمپایی خیسه ؟ و...و ... و.... .

دکتر می گفت از این به بعد اگر فحش داد برای بار اول بهش می گی اگر یک بار دیگه با من این طور حرف بزنی ۰-۱-۱ زنگ می زنم !!! گفتم : نه ، این یک کارو دیگه از من نخواید . من نمی تونم . گفت تو باید این کارو بکنی . این ترس از نیما باید در تو کشته بشه . تو باید جوری رفتار کنی که نیما بفهمه تمام شد اون روزهایی که هرچی دلش خواست ، سر تو آورد . باید بفهمه که تو داری عوض می شی و اینقدر گفت و گفت و گفت که من " باور کردم " که باید ، با تمام وجود جلوی نیما بایستم .

برخورد اول ، خرج نکردن پول بود که حتی اگر دیدم هیچی تو خونه نیست ، هم دست به جیب نشم . خیلی سخت بود . ب ، خانم آ دوست نیما ، همیشه به من می گفت : غذا درست کن اندازه ی خودت و نیایش . دو تاییتون بخورید و وقتی می بینی خرجی نمی ده  برای اون نگذارید . مگه می شد همچین چیزی ؟ یکی دوبار کردم و به شدت احساس بدی داشتم . اصلاً از خودم بدم اومده بود، من نمی تونستم ...... ولی الان دکتر اصرار داشت ، که اگر نیما خرید کرد و آورد خونه ، غذا آماده باشه ، و اون باید بفهمه و متوجه بشه که دیگه مثل همیشه نمی تونه سوء استفاده کنه .... امتحان کردم ، نتیجه ش ؟ بداخلاقی کردن بیشتر نیما ، اما دکتر همین رو می خواست . می گفت با این روش یا متوجه اشتباهش می شه و اصلاح می شه ، یا روال این زندگی جوری پیش می ره که به سمت جدایی پیش می ری . درست می گفت . دقیقاً همین اتفاق افتاد . وقتی باز نیما شروع کرد به فحش دادن ، خیلی محکم بهش گفتم : از این به بعد دیگه بهت اجازه نمی دم به من بی احترامی کنی . بی احترامی کنی به ۱.۱.۰ زنگ می زنم . عجب شهامتی پیدا کرده بودم !!!! در حالت عادی اگر همچین حرفی زده بودم حتما نیما برخور ناجوری می کرد اما وقتی این حرف رو زدم ، خشکش زد ! با چشم های گرد شده نگاهم می کرد ؟ و گفت : چه غلطی کردی ؟ خیلی خونسرد ، گفتم : می تونی امتحان کنی . فحش بدی به ۰-۱-۱ زنگ میزنم . گفت عجب ! عجب ! این ها هم از آموزش های آقای دکترتونه ؟؟ و ساکت شد ! هیچی نگفتم . قرار بود هیچ حرفی با نیما نزنم . قرار بود به شدت کم محلی کنم . باید در رفتارم ، در برخوردهام ، نارضایتی دیده می شد .... باید از دکتر تشکر می کردم ، شهامتی در من به وجود آورد که باعث شد ، بتونم ، رک و البته نه چندان راحت ؛ حرف هام رو بزنم .

به دکتر گفتم : یکی دوبار وقتی نیما فحش های نامو.سی می داد ، بهش گفتم این هایی که می گی رو حتما داری به مادر خودت می گی ( توصیه ی ب خانم دوست نیما !! ) ..... اما بعد حالم بد بود . از خودم هم بدم آمده بود . احساس بدی داشتم . احساس می کردم من هم با اون فرقی ندارم . به نیما گفتم : متاسفم که نمی تونم مثل تو بشم . از خودم بدم میاد . به دکتر گفتم : نمی تونم. درد می کشم . من نمی تونم وقتی فخش می ده فحشش رو به خودش برگردونم . از خودم متنفر می شم . به خدا من تو خونه ی پدرم فحش نشنیدم . پدر و مادرم با احترام با هم و با ما حرف می زدند . من نمی تونم مثل اون چشمم رو ببندم و دهنم رو باز کنم . گاهی که تصمیم گرفتم بهش جواب بدم از خودم هم بدم آمده . من نمی تونم مثل اون رفتار کنم ....

---

یادمه که بعد از این حرف ها ( اخطار به نیما )  بلافاصله شوهر خواهرم زنگ زد و با من کار داشت . نیما شروع کرد به بلند بلند غر زدن ، بعد از شوهر خواهرم ، مامان گوشی رو گرفت . نیما داد می زد : باز این ننه ت ! زنگ زد ؟ داد زدم و گفتم : لطفاً دهنت رو ببند . بهت گفتم که اون دهنت رو باز کنی ، چکار می کنم و .... ساکت شد ....

دیگه مطمئن بودم که این زندگی داره نفس های آخرش رو می کشه . بعد از این همه جلسه ای که مشاوره گرفته بودم ، به خودم آمده بودم . دکتر ، این تلنگر رو به من زده بود . تو اون روزها یکبار ، خواهرم به من زنگ زد . برای اولین بار کمی از کلیات اون زندگی گفتم . بهش گفتم نمی دونم چه کار کنم . از این طرف مطمئنم که این زندگی درست نخواهد شد . از طرفی من هر دفعه تلاش کردم ، نیما چند ماه خوب بوده ، اما نمی دونم تا امید بستم که دیگه روزهای تلخ تمام شد ، چرا این زندگی دوباره برگشته به روال سابق . خیلی تردید دارم . یعنی کار درستیه این زندگی رو تمام کنم ؟ ( تردیدی که معمولاً همه ی خانم ها تو این دوران دچارش می شند . که مبادا جای اصلاح وجود داشته باشه و دارند با دست خودشون اون زندگی رو خراب می کنند ) . یادمه که خواهرم بهم گفت : می گی تا حالا چند بار این راه رو رفتی ؟ تو تا کی توان داری سکوت کنی ، تا کی توان داری همه جوره به دل نیما راه بری تا صداش در نیاد ؟ تا کی می تونی تلاش کنی بعد ببینی دوباره برگشتی سر پله ی اول ؟ ....

توصیه های دکتر و تذکر خواهرم ، تلنگر خوبی بود برای من که بفهمم دیگه نباید این وضع رو ادامه بدم ....

نیما به شدت خشمگین و وحشی شده بود . دکتر گفته بود وقتی می ری خونه ، به محض این که نیما اومد اگر دیدی داره بهت گیر می ده بچه رو بردار و برو تو اتاق و در رو قفل کن . خیلی شرایط بدی بود . خیلی . نیما ، حس کرده بود که داره این زندگی به سمت جدایی می ره . از در وارد می شد دیگه حرف نمی زد اما آب می خورد ، لیوانش رو پرت می کرد تو دستشویی . شکستنش مهم نبود ، مهم اون همه سر و صدا و تنشی بود که داشت درست می کرد . همه ی درها رو به هم می کوبید . عصبانیتش با همیشه فرق می کرد . خیلی عصبی راه می رفت و این حالت هاش ترس بدی در من به وجود آورده بود . به دکتر گفتم : گفت خیلی مواظب باش . این جور مواقع هرکاری ، هرکاری از سر عصبانیت می تونه انجام بده . مخصوصا که همیشه داد وبیداد می کرد و ناراحتیش رو تخلیه می کرد اما این بار او هم سکوت کرده بود ولی حرکاتش وحشیانه شده بود . به جایی رسید که من تمام چاقوها و قیچی هایی که تو خونه بود ، برداشتم و قایم کردم . دکتر به من گفته بود که اون ممکنه هرکاری بکنه ، همون جور که این کار رو بعدها کرد ....

----

یکی دو ماه قبل از این جریان ها ، قرار بود که با جمع دوستانمون ، به ک.یش بریم و خونه ی برادر من . تعداد زیادی رو حرف من حساب کرده بودندو همه بلیط گرفته بودند. به شدت تو رودربایستی افتاده بودم . آ دوست نیما اصرار می کرد ، تو که اول و آخر قصد داری این زندگی رو تمامش کنی . بگذار یکبار دیگه این بچه تو و پدرش رو با هم ببینه ! بیایید اما انگار دو تا غریبه باشید ! تو به ماها قول دادی . به شدت مردد بودم . دکتراصرار می کرد نرو . می گفتم این همه آدم حساب کردند که نمیخوان پول هتل بدند . چه جوری بزنم زیر همه چیز . دکتر می گفت اصلاً دلم نمی خواد بری . اون ها دلشون برای تو نسوخته می خوان سفر خودشون خراب نشه .. اما خوب ، رودربایستی کار خودش رو کرد و ما عین دو تا غریبه به این سفر رفتیم . وقتی رسیدیم ک.یش ، نیما داد و بیداد کرد که من خونه ی برادر این پامو نمی گذارم و نگذاشت ! و همه حالشون گرفته شد و مجبور شدند خونه ی مفت و مجانی رو ول کنند و برن پول اجاره ی  آپارتمان بدند . این بود که تعدادی از دوست های نیما خیلی عصبانی شدند، و حسابی قیافه گرفتند ! خوب دیگه، حساب کتاب هاشون به هم ریخته بود و اینها رو از چشم من می دیدند . سفر خیلی بدی بود . می دیدم نیما داره اون تعداد از دوست هاش رو دور خودش جمع می کنه و پچ پچ می کنه و تا من میام ساکت می شند . هیچی نمی گفتم . دلم نمی خواست سفر دیگران رو خراب کنم . جالب بود ، این که نیما خونه ی برادر من نیامده بود ، و اونها مجبور شدند هزینه ی زیادی بابت اقامت بدند ، رفتار بعضی از دوستان و خانم هاشون رو با من تغییر داده بود !!!! انگار اونها هم عادت کرده بودند به حاتم طایی بودن ثنا ... همون ثنایی که از سفر خارجش برای کل دوستان نیماو خانم و بچه هاشون ، بهترین لباس ها رو آورده بود . همون که هفته ای یکی دوبار سفره ی رنگینش برای این دوستان پهن بود . حالا تو این سفر خیلی ها تو قیافه بودند .... و من بودم و نیایش و خانم دوستش آ ، و خانم دوست دیگرش که تاجر بود .... سفری که نیما فقط و فقط پول غذای خودش رو حساب می کرد ! و مشرو.بش رو . من هم پول غذای خودم و نیایش . تا اینکه یکبار لطف کرد هزینه ی نیایش رو حساب کرد ، که اون هم اینقدر دوستش خجالتش داد که این کار رو کرد .

یک از شب های سفر ، نیایش بهانه ی باباش رو گرفت . به آ گفتم بچه رو بده دست نیما ، می گه بابام رو می خوام . هرکی رفت دنبال خریدهای خودش . یک آن ، من دو تا خانم ها رو گم کردم و با موبایل تماس گرفتم که پیدا شون کنم . همون موقع آ سراسیمه اومد سراغم . سرخ شده بود و به شدت عصبانی بود . تا به من رسید شروع کرد به فحش دادن به نیما . گفتم چته چی شده ؟ گفت مرتیکه ی بی همه چیز ، نیایش اومده بره تو یک مغازه ، بچه خورده به یک ما.نکن و ما.نکن افتاده . وسط پاساژ شروع کرده به وحشیانه کتک زدن بچه که دوست هاش و یکی از مردم ! جلوشو می گیرند. من هم خوابوندم تو گوشش و مرتیکه شروع کرده به فحش دادن به من . وای عجب رسوایی بدی به بار اومده بود. حالم بد شد . آ گفت فقط اگر به روی این مرتیکه ی دیوانه آوردی من می دونم و تو . تمام تنم می لرزید و گفتم پس بچه کو ؟ گفت نگران نباش ، بچه دست خانوممه . تو فقط دور و برش آفتابی نشو که این روانی یه آبرو ریزی بدتر می کنه . حالم خیلی بد بود . فقط یک چیز می گفتم : خاک بر سر من . خاک بر سر من که نشستم با این روانی زندگی می کنم . خاک بر سر من که این لجنزار متعفن رو ادامه دادم . و از اون موقع تصمیم گرفتم نهایت توانم رو به کار ببرم که فقط پدر این آدم رو در بیارم . هر ظلمش به خودم رو می تونستم تحمل کنم اما به بچه م نه ! اون موقع سرشار از نفرت بودم و با تمام وجود می خواستم تلافی تمام درد های خودم و نیایشم رو سر اون آدم در بیارم ....

سرشار از خشم بودم . شاید باور نکنید که اون ساعت ها ، اون روزها ، از صمیم قلب دلم می خواست بزنم تو دهن نیما . دلم می خواست لهش کنم . اینقدر تو این سالها زیر بار ظلم او رفته بودم که تصمیم گرفتم داغونش کنم ....

جالب بود . یک روز ، نیایش به شدت دستشویی داشت و دوست نیما از دستشویی در نمی آمد . خانم این مرد ، رفت در زد و گفت بچه دستشویی داره زودتر بیا بیرون . هیچ وقت یادم نمی ره ، اون مرد از دستشویی آمد و جلوی همه هرچی از دهنش در آمد به زنش گفت که تو که تا حالا از این جرات ها نداشتی که من تو دستشویی ام بیای منو بکشی بیرون . چی شده که دم درآوردی ؟؟؟؟!!!! و دیدن اون زن که سرش رو زیر انداخت و هیچ نگفت .... حال بد من ، نفرت من از این جور نامردان مرد نما ..... و این احساس که باید هرچه زودتر این زندگی رو تمام کنم و این فکر که تنها زندگی کردن ، طلاق گرفتن با همه ی سختی هاش می ارزه به تحمل این چنین نامردانی که فقط از مردی زور گفتن و ظلم کردن رو یاد گرفتند .......

روز آخر سفر ، که نیما صداش رو بلند کرد و از من بد گفت ، دیگه نتونستم تحمل کنم . از اتاق آمدم بیرون و گفتم : برای خودم متاسفم که این همه سال با کسی مثل تو زندگی کردم ..... که نیما وحشیانه به سمتم هجوم آورد و دوستانش که جلوش رو گرفتند .... و تمام شد . این سفر به من ثابت کرد که این آدم اگه طلا هم که بشه ، اگر هزاران بار عذرخواهی هم بکنه ، اگر حتی پشیمون بشه و قول بده انسانی هم رفتار کنه ، من دیگه زندگی با این آدم رو نخواهم خواست ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط ثنا  | 

به دکتر گفتم : فقط یک چیزرو به من بگید . نیما تو این سالها هرکاری خواست کرد ، هر جور دلش خواست رفتار کرد ؛ اما فقط بهم بگین واقعاً به من خیانت هم کرد ؟ نمی تونستم این یک کار رو باور کنم . یادمه یک روز خونه رو مرتب می کردم ، داخل وسایل نیما یک اس.پ.ر.ی دیدم . خوندم روش رو و فهمیدم چیه . شب که نیما آمد گفتم نیما این چیه ؟؟؟ گفت آره همچنین چیزیه . گفتم می دونم ، کجا بوده که من تا حالا ازش خبر نداشتم ؟ گفت : چند ماه پیش از پسر عموم !! گرفتم و یادم رفته بهت بگم !!!گفتم یادت رفته به من بگی !!؟؟ که طبق معمول داد و بیداد کرد که چی شده حالا ؟ و اصلا این به درد نمی خوره و باید بندازمش دور .گفتم : خوب بندازش دور ..... اون موقع شک توی دلم افتاده بود ، اما حرفش رو باور کردم . چند ماه گذشت ، یک روز دوباره رفتم سراغ کمد . لباس هاش رو مرتب کردم زیر لباس هاش یک بسته دیدم ، همون اس.پ.ری که قرار بود دور بیفته !!! و یک بسته کا...م .. اون روز خیلی حالم بد بود . مطابق معمول رفتم خونه دوستش آ که وکیل بود . اون روز ، فقط اشک می ریختم و می گفتم یعنی ممکنه ؟؟؟؟ جالب بود ! حرفی که دوستش بهم زد : گفت حالا گیرم که رفته باشه !!! مهم اینه که تو زنشی و هرکار هم که بکنه به طرف تو بر می گرده !!!!!!! خانم آ دوستش هم که خیلی وقت ها مثلاً همراز من بود و الان هم داره وکالت می خونه ! می گفت چقدر سخت می گیری ، به روش نیار !!! و من که اشک می ریختم و می گفتم یعنی ممکنه ؟ و شب که نیما آمد دوستش آ بهش گفت و اون هم غش غش می خندید و می گفت این اس.پری رو که یه روز خریدم ببینم به درد می خوره که دیدم به درم نمی خوره ! و اون بسته کا...م رو هم پیدا کردم !!!! ( باور نکردم ، اما اینقدر آ به من چشم و ابرو آمد ، که خفه خون گرفتم ) اما بهش گفتم بالاخره معلوم می شه تو این کاره ای یا نه ؟ من این یک کارت رو دیگه نمی تونم تحمل بکنم. که بلافاصله جریان اعتراضم به وضع زندگی و مشاور و پیشنهاد طلاق پیش آمد ( که دو ماه از مطلع شدن من و شک من می گذشت که کار به اینجا کشید ) . حالا از دکتر می خواستم ببینم واقعاً ممکنه ؟؟؟ یعنی باید باور می کردم گفته های نیما رو ؟ آیا واقعاً به من خیانت کرده بود ؟ حالا که به اون زندگی نگاه می کنم ، می بینم من ساده و بچه بودم و زود باور . وگرنه از همون سال ۵-۶ ازدواج که نیما دیر به دیر به خانه می آمد و من ساده دلایلش رو باور می کردم ، درحقیقت خودم رو گول می زدم و دروغ های نیما رو باور می کردم . متاسفانه سادگی و خوش باوری من که این روزها زیاد در خانم ها می بینم .... حالا فکر می کنم مرد یا زنی که یکبار به همسرش خیانت کرد ، وقتی تعهد رو یک بار زیر پا گذاشت . بارهای بعد هم خواهد رفت .... مگر اینکه واقعاً بترسه از به هم خوردن زندگیش و واقعاً تصمیم بگیره دست از پا خطا نکنه .... یادمه که یکی از دوستانم گفت ۶-۷ سال پیش همسرم به من خیانت می کرده ولی الان دیگه مطمئنم نمی کنه . خیلی سعی کردم بهش بفهمونم که مطمئن شو بعد بچه بخواه . به شدت دفاع می کرد که نه اون اصلاح شده . با همین خیال خام ، که شوهرش دیگه دست از پا خطا نمی کنه ، اقدام به بچه دار شدن کرد ، حالا با یک بچه ی ۱ ساله فهمید که تمام این مدت خودش کم هوشی کرده و همسرش با زرنگی تمام اجازه نداده بود تا حالا همسرش متوجه بشه ... اشتباه و سادگی ای که من کردم و هنوز هستند زن هایی که این اشتباه رو می کنند ....

----

یاد گرفتم ، وقتی یک انسان به مرحله ای می رسه که سنگینی مشکلاتش بیش از حد تحملشه ، برای اینکه مشکلاتش رو بتونه تحمل کنه ، ناخود آگاه ، " انکار " می کنه . همون کاری که من تو اون زندگی ، به صورت ناخودآگاه ، می کردم . مشکلات رو در اندازه ی واقعیشون ( این همه سخت ) نمی دیدم . گاهی سختی مشکلاتم رو انکار می کردم ، تا بتونم تو اون شرایط دوام بیارم .... مساله اینه که تو رابطه های بیمار ، شخص مقابل آدم آسیب زننده ،هم از لحاظ روحی سالم نمی مونه و آسیب روحی می بینه . اینه که دیده می شه ، آدم ها ، مخصوصاً زن ها ، می دونند تو شرایط بدی دست و پا می زنند ، اما مشکلاتشون رو به اون " حادی که هست " نمی بینند و احساس می کنند نمی تونند مشکلشون رو حل کنند . این جور مواقعه که یا باید کارد به استخوان برسه که طرف به خودش بیاد . یا تلنگری بخوره که درک کنه با شرایط بیمار نمی شه یک زندگی رو سالهای سال ادامه داد . نتیجه ش می شه یک زندگی آشفته با آدم های بیمار و بچه های بیمار تر ....  تو این شرایطه که فرد نیاز مبرم به یک روانشناس داره تا با روان درمانی ، بتونه واقعیات رو ببینه و خودش رو از توی این شرایط نجات بده .... گاهی اون شخص به حدی آسیب دیده و منفعل شده که توانایی انجام هر اقدامی رو برای خودش نداره  ، اینجاست که باید اطرافیان دلسوزی وجود داشته باشند که کمک کنند اون شخص تحت درمان قرار بگیره و بتونه تصمیم بگیره ....

-----

دکتر به من گفت : نیما نشون داد که مسالمت آمیز ، اصلاح نمی شه . از امروز به بعد حتی ذره ای پول تو اون زندگی خرج نمی کنی . باید مجبور بشه به خرجی دادن . خرج کرد ، غذا درست کن . خرید نکرد ، بگذار گشنه بمونه . نیما باید بفهمه که تو آدم قبلی نیستی . باید بفهمه که تو قصد نداری این وضعیت رو ادامه بدی . از امروز به بعد ، دعوا کرد ، هیچ سرویسی بهش نمی دی . اون خوب تو رو شناخته ، فهمیده فحشت هم بده ، باز نهار و شام و لباس اتو کرده و سرویس دادن سر جاشه . باید خودت رو بی قید و  دل بریده از اون زندگی نشون بدی . باید اعتراضت رو نشون بدی . باید نارضایتیت رو در رفتارت نشون بدی . اون باید تفاوت ها رو بفهمه .

دروغ چرا . می ترسیدم . خیلی می ترسیدم . از داد هاش ، هوارهاش ، فحش هاش . دیگه به جایی رسیده بودم ، اینقدر آسیب دیده بودم که نمی تونستم جر و دعواش رو تحمل کنم . دکتر گفت : ثنا تو از خود نیما بیشتر از داد و فریادهاش می ترسی . راست می گفت . من از اون لحظاتی که نیما دیوانه وار در و دیوار رو به هم می کوبید و داد می زد و فحش میداد ، می ترسیدم . من از این آدم می ترسیدم .  دکتر خیلی با من حرف زد . اعتماد به نفس از بین رفته رو ، در من به وجود آورد . یاد گرفتم که باید خودم رو ، تنم رو ، وجودم رو ، بیشتر از اون زندگی لجنزار ، بیشتر از بچه م ، بیشتر از اون مرد، دوست داشته باشم . دکتر ، احساس " خود دوست داری " رو در من به وجود آورد . به من یاد داد که این " تن " ، این "روح " خیلی عزیزه و نباید آسیب ببینه . باید خودم رو دوست داشته باشم . باید به خودم ، بیش از هرچیز و هر کس دیگه اهمیت بدم . وقتی یاد گرفتم که "خودم  چقدر اهمیت دارم " دیگه حاضر نیستم ، توهین رو بپذیرم ، تحقیر بشم و دم بر نیارم ...  یاد گرفتم که حقم نیست این همه درد کشیدن . یاد گرفتم باید کاری کنم . باید هرکاری که می تونم بکنم ، ولی این شرایط رو تحمل نکنم . یا اصلاح یا جدایی . یاد گرفتم که حق منه ( حق توست ) داشتن یک زندگی سالم و نرمال . هر آدمی حق داره بهترین شرایط زندگی رو داشته باشه و این حق من نبود .... و مصمم شدم که یا این زندگی رو فقط در شرایطی حاضرم ادامه بدم ، که با من انسانی رفتار بشه و یا جدایی رو انتخاب می کنم .....

---

عزیزان کامنت خصوصی زیاد می گیرم که از مشاورم پرسیده می شه . باز هم می گم مشاور من تهران نیست . دکتر من مر.کز مشا.وره ی سگا.ل  رو در تهران معرفی می کنه که خیلی قبولشون داره ....

----

بعداً نوشت : عزیزی کامنتی برای من گذاشتند که به شدت دلم رو فشرد و اشک به چشمانم آورد. دلم نیامد شما رو از خوندن این نوشته ی هوشمندانه ، محروم کنم . نویسنده ی این متن ، مطمئناً آدم کم هوشی نیست، نویسنده ی این متن ، سرشار از " استعداد" و " احساسه "  .....

سلام ثنای گرامی . توی وبلاگت بنویس زن یعنی اسیر،زن یعنی زندانی ... زن یعنی آدم آهنی !
قلب ام فشرده می شود . این روزها عادتش شده انگار ! که درد بگیرد از فرط این همه اندوه ... راست گفتی زن یعنی اسیر، زن یعنی زندانی ... زن یعنی تمام آن حصارهائی که محکم تر از همیشه انگار دهن کجی می کنند، زن یعنی تمام آن حقارتی که در نگاه ضعیفان مردنما بیداد می کند ، تمام آن هراسی که مثل هزارگنجشک ترسیده توی قلب کوچکی توی خلوت کوچه ها می کوبد ! زن یعنی همان نیشتر زهرآگین اختیاری که از دستت می ربایند و می دهند به پدرها، برادرها، شوهرها، مردها

عزیزدلم ، در جوابت می نویسم .

زن یعنی محبت ، زن یعنی عشق ، زن یعنی غیرت ، زن یعنی اراده ، زن یعنی ایستادگی ، زن یعنی مثل کوه ، مقاوم ایستادن ..... تو یک زنی با تمام احساس زیبایت ... از جایت بلند شو عزیزدل من .... حق تو نیست "سیاه " نوشتن . حق تو نیست از غم نوشتن . بلند شو و حقت رو ، سهمت رو از زندگی بگیر عزیزم .... دوست نادیده ، قلب من هم زیاد فشرده می شود این روزها ، از غم تو ، از درد زن ، از درد زن هایی که درد می کشند ، برای موفقیتت ، برای موفقیتتون دعا می کنم ....  تغییر باید کرد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:36  توسط ثنا  | 

خلاصه می کنم . نیما چند جلسه پیش دکتر آمد . اما زمانی که به قول خودش دید داره بدهکار می شه ! یک بحث راه انداخت که اشتباه کردی ، اگر فکر می کنی منو می تونی عوض کنی . اونی که باید عوض بشه تویی . یا رفتارت رو عوض کن و سرت رو بنداز زیر زندگی تو بکن ، یا من نیستم . بدبخت بیچاره فکر کردی کی می آمد با تو زندگی بکنه ؟؟؟!!!! غیر از من احمق ....

خندیدم . برای اولین بار در جواب اراجیف های نیما از ته دل خندیدم . گفتم نیما ، عزیزم ؛ احمق نباش . تا حالا احمق بودی من رو تحمل کردی ، اما از این به بعد نکن ....

تا اینجا بعد از چند جلسه صحبت کردن با دکتر ؛ فهمیده بودم که تحت تلقینات منفی نیما ، " باور" کرده بودم سرتاپا عیبم . فهمیدم این من بودم که با امتیاز های زیادی که به نیما داده بودم ، این باور رو در اون تقویت کرده بودم که بالاتر و برتره . محبت بیش از اندازه ی من ، از او آدم متوقعی ساخته بود . یاد گرفتم، من هم انسانم . من هم حقوقی دارم . فهمیدم بزرگترین اشتباه من در برابر نیما دست کم گرفتن و نادیده گرفتن خودم بوده ......  بزرگترین اشتباه من " مهربانی بیش از اندازه م " بود ... دکتر کمکم کرد که یاد بگیرم باید کمی خودم رو دوست داشته باشم .... باید به جایی برسم که قبل از شوهر ؛ حتی قبل از بچه ، خودم رو دوست داشته باشم . کمکم کرد تا یاد بگیرم نجات جان خودم از این لجنزار، از فکر کردن به آینده ی بچه مهم تره ( برخلاف تصور تمام ما زن ها ) .... کمکم کرد تا یاد بگیرم " بچه ها همه ی هستی ما نیستند " و این اشتباه بزرگیست که " به خاطر بچه " به زندگی های بیمار ادامه می دیم ..... و چقدر دکتر ، راست می گفت .....

دکتر کم کم اعتماد به نفس از دست رفته رو به من برگردوند . جلسه ی آخر قبل از این که نیما برای همیشه تصمیم بگیره ، مشاوره رو ادامه نده . با نیما خیلی محکم حرف زد . تمام واقعیات رو رک و بی پرده بهش گفت . نمی تونم احساس اون روزهام رو توصیف کنم . شاد بودم . توی زندگی با نیما پای همه کس از زندگی من بریده شده بود . کسی نمونده بود که بخواد مدافع من باشه .  اما الان می دیدم، کسی پیدا شده که داره ازم دفاع می کنه . دکتر اول تا آخر اتاق رو راه می رفت  . عصبانی بود . با نیما قاطعانه حرف زد ... نیما رو حسابی کوبوند .... دروغ چرا . احساس خوبی داشتم . هیچ وقت نتونسته بودم حرف هام رو ، احساسم رو اون طور که باید به نیما بفهمونم . هیچ وقت شنونده ی خوبی نبود و همیشه تو بحث ها حرف خودش رو می زد و فقط خودش بود که درست فکر می کرد .... توی این سالها جوری با من برخورد کرده بود که " باور " کرده بودم ایراد از منه که نمی تونم اون رو راضی نگه دارم ... دکتر، اون چه که باید ، به نیما گفت . دست آخر ، بهش گفت خیلی دارم انرژی می گذارم که بهت یاد بدم انسانی رفتار کنی . اما واقعاً دیگه نمی دونم با تو چه کنم ! تو در هر شرایطی اصرار داری کار خودت رو بکنی . می بازی نیما . این طوری بدجور می بازی ....من هر دو تون رو تو این مدت خوب شناختم . نیما اگه اجازه بدی ثنا از دستت بره ، نهایت حماقتت رو ثابت کردی . بگذار بهت بگم . ثنا با خصوصیاتی که داره ، هر مر.دی سر راهش قرار بگیره ، نمی تونه رهاش کنه .... کاری نکن که فقط افسوس خوردن برات باقی بمونه .... ارزش های همسرت رو ببین . به خدا باید بیام با چند تا از مراجعین "مرد" م، آشنات کنم . باید ببینی چه کمبودهایی تو زندگی مشترکشون دارند مطمئن باش اگر اونها جای تو بودند ، به شدت احساس خوشبختی می کردند .... نیما ، روز به روز دارم بیشتر ایمان می یارم که همیشه ، سیب سرخ دست چلاقه ....

از اون شب ، دکتر ، به لیست کسانی که نیما بهشون فحش می داد ، اضافه شد !!!! می گفت : برو هر غلطی که می خواهی بکن .... بدبخت بیچاره این تویی که بدبخت می شی !!! نه من .... مطمئن باش از من جدا بشی سگ ! هم نگاهت نمی کنه !!!!!!

دکتر ، از اون به بعد گفت : اگر می خواهی تکلیفت رو با خودت بدونی از این به بعد اون جوری که من می گم رفتار کن ... یادت باشه که من بهت نمی گم زندگی کن ، یا جدا شو . ولی کمکت می کنم به جایی برسی که بتونی به یقین برسی برای ادامه دادن یا ندادن .....

گفت : نیما ثابت کرد ، که با زبان خوش ، اصلاح نخواهد شد . از این به بعد تمام توصیه های من رو مو به مو اجرا کن ... و در جلسه ی بعدی نتیجه ی برخورد رو با هم بررسی می کنیم ... گفت این توصیه ها ، باعث می شه ، اگر مردت جای اصلاح داشته باشه ، وقتی ببینه داره از دستت می ده ، به خودش میاد و برای همیشه ، اصلاح می شه . اگر هم اصلاح پذیر نباشه ، تکلیفت رو می دونی که این زندگی هیچ وقت برای تو زندگی نخواهد شد و خواه نا خواه به سمت جدایی کشیده می شی ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:54  توسط ثنا  |